اسلام علیک یا شاهچراغ
حسابی که گریه کردی، خوب که دلت خالی شد، میری یه گوشه دنج پیدا میکنی و میشینی. صدای خوندن قرآن و یا عزاداری واسه امام حسین و هر از گاهی هم یه صلوات دستجمعی فضا رو پر کرده. نگات هنوز به ضریح و چیزای داخل ضریحه. قبر آقا. یه رحل و یه قران روش. یه قرآن که داخل یه جعبه خاتمه و کلی پول... که قرون قرونش نشونه نیاز و حاجته.
بعدش چشمت می افته با آینه کاریها و چلچراغها که معلومه برا ساختن و چسبوندن دونه دونه اش چه دلای عاشقی با جون دل زحمت کشیدن.
میری یه مهر میآری شروع میکنی به نماز خوندن. موقع قنوت بی اختیار اشک از چشمات سرازیر میشه: تو کجا... اینجا کجا....
دلت نمی خواد دل بکنی. دل میخواد همیشه اونجا بمونی. ولی زمان بهت مهلت نمیده. میگه باید بلندشی. باید بری. بلند میشی. یه بار دیگه میری طرف ضریحش. نمیدونی چی بگی بهش. صورتت رو میچسبونی به ضریح. اینجاست که میفهمی صورتت از شدت حرارت داشته میسوحته و تو نمیفهمیدی. سرمای فلز ضریح خیلی قشنگ هیجانت رو به رخت می کشه و آرومت میکنه. دلت نمیخواد صورتت رو برداری. بعدش یواش یواش عقب میری تا از در خارج شی...
وقتی پات رو از حرم بیرون میذاری. وقتی وارد صحن میشی و اولین سوزباد زمستونی به صورتت میخوره. احساس میکنی از یه خواب که داشتی قشنگترین رویاهات رو توش میدیدی بیدار شدی. حس میکنی که آرامشی نموم وجودت رو گرفته که از صدتا مجلس پارتی هم بیشتر بهت خوش گذشته. بدون اینکه خودت بخوای غنچه امید اینو که بزودی دوباره بیای اینجا تو دلت می کاری و موقع از در صجن خارج شدن یه بار دیگه نگاه به پشت سرت میندازی و میگی:
اگه عمرم کفاف بده هیچوقت دامنت رو ول نمیکنم. بازم میام. خیلی زود...

