رهایی <از طرف غریبه همیشه آشنا>
بی هدف از کوچه ها می گذرم , جز صدای خسته گامهایم بر روی برگهای زرد دیگر آواز عابری به گوش نمیرسد از سوز تنهایی دستهایم را در داخل جیبهایم فرو میبرم و میفشارم , بر لبم مهر سکوت زده اند. در داخل سینه ام مرغی بال بال میزند ,اما او هم مانند من دیگر رمقی ندارد. میروم اما خود نیز نمیدانم به کدامین سرزمین!! دیگر حتی زمین را هم زیر گامهای خود احساس نمیکنم کوله بار کودکی بر شانه هایم سنگینی میکند. دیگر چیزی نیست که مرا راضی کند . دلم میخواست آزاد از تعلقها زندگی کنم، چنانکه از خود نیز رها باشم.....
ارزومند ارزوهای شما
یه غریبه ...
ارزومند ارزوهای شما

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1383ساعت 11:52  توسط امین
|
