تبليغاتX
غزلک - ساعت آخر

غزلک

سعادت آن است که انسان دنیا را همانطور که آرزو می کند ببیند.

ساعت آخر

اینم داستانی که ۸-۷ سال پیش نوشتم و همیشه اونرو به عنوان شاهکار نوشته هام دوست دارم:

ساعت آخر

کلاغها قارقار کنان در بالای درختان می نالیدند. و ابرهای دلتنگ بر آسمان بی رنگ پاییزی لم داده بودند. برگهای زرد و نیمه خشک در زیر پای عابرین خش خش می کردند. کلاس در همهمه بود اما با هر صدای رعد و برق سکوت دل انگیزی بر کلاس مستولی می شد که بارها با صدای کوچکی شکسته شده و همهمه دوباره به کلاس باز می گشت. هنگامی که معلم وارد کلاس شد سر و صدا فروکش کرد. احمد باصدای معصومی گفت: برپااااا

بچه ها از جای خود بلند شدند و چشمان ساده و بی ریای خود را به معلم دوختند. برای مدتی معلم فراموش کرده بود که چه باید بگوید. کلاس حالتی مقدس داشت و بچه ها چون فرشتگانی خالی از آلایش با دلهای شفاف و خالی از زشتی با غمها و شادیهای کوچک به کلاس جان میدادند. معلم به بچه ها فرمان نشستن داد و هنوز ناله نیمکتها تمام نشده بود که درس جدید شروع شد...

دست در دست هم نهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد

...

معلم درس را پایان داد و از بچه ها خواست که از روی درس جدید رونویسی کنند و خود نیز به کاری مشغول شد. گاهگاهی سر بلند میکرد تا نظاره گر تکلیف نوشتن بچه ها باشد. اما دید که بهروز دارد به او نگاه می کند. چند بار زیر چشمی به بهروز نگاه کرد اما نه! مثل اینکه بهروز حواسش جای دیگری بود. معلم به او گفت: بهروز! مگر نگفتم از روی درس جدید بنویس؟ بهروز دفتر مشقش رو ورق زد و شروع به نوشتن کرد. اما پس از چند لحظه دوباره بهروز را نگاه کرد و دید که بهروز دارد با مدادش بازی می کند. با خود گفت: ای کاش میدانستم این بچه به چه فکر می کند...

بهروز هنوز به قهرمان آن قصه فکر می کرد که چطور با اسب سفیدش آمد و طلسم دیو را شکست و شاهزاده خانم را آزاد کرد. بعد فکر کرد که چرا پدرش می گفت دیو و اسب سفید متعلق به قصه هاست و از طرفی می گفت که هرکدام از ما می توانیم مانند آن سوار باشیم و به مردم خدمت کنیم. شاید، شاید منظور از شاهزاده خانم قصه هم مردم بود. و باز به یاد حرف همیشگی پدرش افتاد که آدم باید غم اجتماع را بخورد و تا آنجا که می تواند و از دستش بر می آیدبه مردم خدمت کند. ولی... ولی عشق چه می شود؟ عشق آن سوار به شاهزاده خانم؟ مگر می شود به همه مردم عشق ورزید؟ خدایا من کی میتونم مثل او سوار بشم؟ بابام میگه وقتی بزرگ شدی. من کی بزرگ میشم؟

بهروز واقعا در این افکار گم شده بود. رعد و برق بر شدت خود افزوده بود. بهروز ناگهان سایه آقا معلم را بالا سر خود دید...

-بهروز! هنوز یک خط هم ننوشتی؟ مگر امروز ناراحتی؟

-نه آقا.

-سردرد داری؟

-نه آقا.

-چیزی هست که بخوای به من بگی؟

-نه آقا!

ولی لکنت زبان و جابجا شدن بهروز نشان میداد که میخواهد چیزی بگوید ولی یارای گفتن را ندارد. هنگامی که اخم معلم فروکش کرد و جایش را به فروتنی و مهربانی داد و چینهای صورتش باز شد و لبخندی زد، بهروز کمی جرات پیدا کرد و پرسید:

-آقا... آقا آدم چه وقت بزرگ می شه؟

در این هنگام آسمان شروع به باریدن کرد و قطره های بارانی که از آسمان می باریدند گویی لحظه به لحظه سرعتشان بیشتر می شد. دیگر هیچ عابری در گذرگاه پایین پنجره دیده نمی شد. معلم که از سوال بهروز کمی جا خورده بود و انتظار چنین سوالی را زا کودکی به این سن نداشت پاسخ سوال را بسیار سخت دانست و از بچه ها خواست که آنها پاسخ دهند:

-بچه ها! کی میتونه جواب سوال بهروز رو بده؟

دستها یکی یکی بالا می رفتند و معلم به آنها اجازه صحبت می داد:
- آقا وقتی تونست خودش لباس تن خودش کنه.

- آقا وقتی پیراهن باباش اندازه تنش شد.

- آقا وقتی که دستش به بالای ضریح شاهچراغ رسید و تونست خودش پول داخلش بندازه.

- آقا وقتی که به دبیرستان رفت.

- آقا وقتی که از تنهایی و تاریکی نترسید.

...

اما از چهره بهروز معلوم بود که قانع نشده است. معلم از بهروز پرسید:

-بهروز! به نظر تو آدم کی بزرگ می شه؟

-آقا من نمی دونم. اما بابام می گه وقتی که تونستی دردهای اجتماع رو پیدا کنی و براشون درمان یافتی. وقتی فهمیدی و فکر کردی. وقتی که هدف را شناختی و راه رو پیدا کردی. وقتی که دود گازوئیل را از هوای تمیز تشخیص دادی. وقتی که... در این هنگام علی میان حرفش دوید و گفت:

- آقا! شما کی بزرگ شدید؟

شاید او اینک می خواست یکی از سخت ترین سوالات دوران زندگیش را پاسخ دهد. مانده بود که چه بگوید که زنگ کلاس به کمکش آمد...

به بچه ها اجازه رفتن را داد و خود در فکر عمیقی فرو رفت:

- شاید وقتیکه تاریکی رو شناختم و آنرا ناچیز شمردم.

- شاید وقتیکه به عظمت و زیبایی تنهایی پی بردم.

- شاید وقتیکه برای آینده ام تصمیم گرفتم.

- شاید وقتیکه صورتهای تمیز و ادکلن زده را از صورتهای چرکمرده و آدمهای فقیر و تهیدست شناختم.

- شاید وقتیکه ... واقعا من کی بزرگ شدم؟ راستی! آیا اکنون بزرگ هستم؟ نه! فکر می کنم که هنوز یک بچه هستم و دارم در این دنیا بازی می کنم. اما بازیها خیلی خطرناک هستند و خطرناکترینشان هم آن بازی اصلی با سرنوشت است.

* * *

هر روز ساعت آخر رو ثانیه شماری می کرد ولی آنروز تا چند دقیقه بعد از زنگ هم در کلاس که اکنون بسیار خالی و ساکت بود نشست.تا اینکه مستخدم وارد کلاس شد و تا متوجه آقا معلم شد گفت: سلام آقا! و معلم به خود آمد...

                                                                                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1383ساعت 23:26  توسط امین  |