تبليغاتX
غزلک

غزلک

سعادت آن است که انسان دنیا را همانطور که آرزو می کند ببیند.

... دکتر علی شریعتی

باور نمی کنم، هرگز باور نمی کنم سالهای سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد. یک کار خواهد شد.

زیستن مشکل شده است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و دیر می گذرد که احساس می کنم خفه می شوم. هیچ نمی دانم چرا؟ اما میدانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است که احساس میکنم دیگر نمی توانم در خود بگنجم. در خود بیارامم. از «بودن» خویش بزرگتر شده ام و این جامه بر من تنگی میکند.

این کفش تنگ و بیتابی فرار! عشق آن سفر بزرگ! ... اوه چه می کشم!! چه خیال انگیز و جان بخش است:   «اینجا نبودن»!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1383ساعت 2:51  توسط امین  | 

به یاد فریدون فروغی

نام ترانه: هوای تازه

شاعر: فریدون فروغی
آهنگساز: فریدون فروغی

اجرا: ۱۳۵۳

سقف خونم طلای ناب

زیر پاهام حصیر سرد

تو دست من سیب گلاب

اما دلم پره زدرد

مثه درخت بیدکی

تکیه مو دادم به کسی

شدم درختی تو کویر

تنها و خشک، یه اسیر

اما یه روزگاری بود

پدربزرگمون می گفت:

بهشت همین دنیای ماست

عشق و صفاست

اما کجاست؟

مثه درخت بیدکی

تکیه مو دادم به کسی

شدم درختی تو کویر

تنها و خشک، یه اسیر

می خوام دیگه رها باشم

ساده و بی ریا باشم

زمینمو شخم بزنم

نه بد باشم، نه خوب باشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1383ساعت 20:45  توسط امین  | 

آخرین پیام دکتر علی شریعتی

متن حاضر را می توان آخرین پیام دکتر دانست که طی نامه ای به پدرش نوشت البته این نامه در دو بخش یکی به پدر و یکی به پسر نوشته شده که فعلا متن مربوط به پدر را می نویسم و امیدوارم که با توجه کامل و دقیق حتما خوانده شود:

پدر، استاد و مرادم.

بروشنی محسوس است که اسلام دارد تولدی دوباره می یابد. عوامل این "بعثت اسلامی وجدانها" که عمق و دامنه بسیاری گرفته است، متعدد است و اینجا جای طرح و تفسیرش نیست. اما فکر می کنم موثرترین عامل به بن بست رسیدن روشنفکران این عصر است و شکست علم و ناتوانی ایدئولوژی و بویژه آشکار شدن نارسایی ها و کژیهای سوسیالیسم مارکسیستی و سوسیال دمکراسی غربی است که امیدهای بزرگی در میان همه انسان دوستان و عدالتخواهان و جویندگان راه نجات نهایی مردم بر انگیخته بود و در نهایت به استالینیسم و مائرئسیم منجر شد و یا رژیمهایی چون رژیم اشمیت و گیموله و کالاهان، و علم هم که به جای آنکه جانشین شایسته تری برای مذهب شود سر از بمب اتم درآورد و غلامی و سرمایه داری و زور، و در نتیجه از انسان جدید، بدبختی غنی و وحشیی متمدن ساخت و آزادی و دمکراسی هم میدان بازی شد برای ترکتازی بی مهار پول و شهوت و غارت آزاد مردم و لجن مال کردن همه ارزشهای انسانی.

تمامی این تجربه های تلخ زمینه را برای طلوع دوباره ایمان مساعد کرده است و انسان که هیچگاه نمی تواند دغدغه "حقیقت یابی و حق طلبی و آرزوی فلاح" را در وجدان خویش بمیراند، در کوچه های علم، ایدئولوژی، دموکراسی، آزادی فردی (لبیرالیسم)، اصالت انسان (اومانیسم بی خدا)، سوسیالیسم دولتی، کمونیسم مادی (مارکسیسم)، اصالت اقتصاد (اکومونیسم) و مصرف پرستی و رفاه - به عنوان هدف انسان و فلسفه زندگی در فرهنگ و نظام بورژوایی و بالاخره تکیه مطلق و صرف بر « تکنولوژی و پیشرفت»  یعنی تمدن و آرمان نظام های معاصر... به بن بست رسید و با آنهمه امید و امیان و شور و اشتیاقی که در انتخاب این رهگذرهای خوش آغاز بدانجام داشت و هرکدام را به امید حقیقت و کمال و نجات تا پشت کردن به خدا و از دست نهادن ایمان پیش گرفت و با عشق و شتاب و فداکاری بسیار پیمود. سرش به سختی به دیوار مقابل خورد و یا از برهوت پریشانی و پوچی و ضلالت مطلق سر در آورد و سوسیالیسم او را به استبداد چند بعدی و دموکراسی به حاکمیت سرمایه و آزادی به بردگی پول و شهوت و حتی علم او را به انسلاخ از همه کرامتهای انسانی و ارزشهای متعلی وجودی و سلطه غول آسای تکنولوژی بیرحم و قتال افکند، و طبیعی است که اندیشه های بیدار و روحهای آزاد و وجدانهای سلیم و طاهر که هنوز مسخ نشده اند و انگیزه های اصیل فطرت آدمی را در عمق وجود نوعی خویش نگاه داشته اند و آتش قدسی حق و حقیقت و کمال و فلاح ئر کانون دلشان خاموش و خاکستر نشده است، به خدا بازگردند و قندیل مقدسی را که در آن زیت عشق میسوزد را از منشور بلورینش خدا میتابد و هستی را و این شبستان طبیعت را و اعماق پرگوهر فطرت و درون انسان را گرمی و روشنایی عشق و آگاهی و خودآگاهی میدهد و به همه چیز معنی میبخشد، دوباره در اندیشه و روح و زندگی خویش بر افروزند و در تلاش آن باشند که این مشکات حقیقت را بر سقف شبستان این قرن بیاویزند و این مصباح هدایت را فراراه این نسل دارند و آینده را از پوچی و تباهی انسان و تمدن و فرهنگ و زندگی و علم و هنر و کار انسان نجات دهند.

یکی دیگر از علل و عوامل این بازگشت به سوی خدا و جستجوی ایمان در این نسل سرکش و حق طلب و حقیقت پرست این است که دیگر مذهب را از پس پره های زشت و کهنه و کافر ارتجاع نمی بینند، پرده هایی که صدها لکه تیره و چرکین ریا و تخدیر و جهل و تعصب و خرافه و توجیه و محافظه کاری و مصلحت پرستی و سازش کاری و جمود و تنگ اندیشی و تعبد و تقلید و تحقیر عقل و اراده و تلاش انسان و قرابت نامشروع با قدرت و ثروت حاکم که همیشه ایمان و اخلاص و پرستش و فقه و کلام و قرآن و سنت و ولایت و خدا و پیغمبر و امام و عقل و علم و جهل و اجتهاد و شهادت و دعا و عبادت و ایمان به معاد و نجات و .... همه ارزشهای خالق و خلق و گنجینه های عزیز و نفیس مذهب و مردم در کابین این نکاح حرام میشد -  بر آن افتاده بود. این پرده ها اکنون فرو افتاده و ایمان بی حجاب و بی نقاب چهره زیبا و شسته و روشن خویش بر دیده و دل و انسانهای صاحبدل و صاحبنظر نمایانده است و خدا بی واسطه سایه ها و آیه هایش ظاهر شده و جانها را پر می کند و قلبها را گرم و افقها را روشن و قبرها را بر میشوراند و کفنهای پوسیده را برمیدارد و تابوتهای خشک و تنگ را در هم می شکند و کالبدهای مرده را جان می بخشد و «آن» - آن نمیدانم  چه ایی که معجزه خلقت و حیات و حرکت و فضیلت در میان بنی آدم از او سر میزند - نازل شده است و فرشتگان و نیز آن "روح" باریدن گرفته اند. از همه سو، شب قدر است و مطلع فجر نزدیک.

پدر بزرگ و بزرگوارم! آیا این تنها مایه تسلیت که عمرتان را همه با خدا سر کرده اید و یا سالهای زندگی را  همه در راه او گام برداشته اید و در راه اشاعه « کلمه خدا » در این زمانه ای که غاسق بر همه جا سایه افکنده است آعازگری مخلص و متقی و موثر بودید، تمام رنجهایتان را التیام نمی بخشد و همه محرومیت هایتان را جبران نمی کند؟ و این که راهی را که آغاز کردید ناتمام نماند و میتوانید مطمئن باشید که میراث مقدس ما محفوظ خواهد ماند، برایتان آرامبخش و بشارت آمیز نیست؟

من ، به لطف خدای بزرگ که از این همه محبتهای اعجازگرش نسبت به خویش شرمنده ام و احساس آن قلبم را به درد می آورد و روحم را ازهیجان به انفجار می کشاند، بی آنکه شایستگی اش را داشته باشم به راهی افتاده ام که لحظه ای از عمر را برای زندگی کردن و خوشبخت شدن حرام نمی کنم و توفیق های او ضعفهایم را جبران می کند و چه لذتی بالاتر از اینکه عمر ناچیزی که در هر صورت میگذرد، اینچنین  بگذرد...؟

و شما، اکنون این نسل تشنه و نیازمند و اینهمه برای دست یافتن به حقیقتی از ایمان و معنایی از قرآن و سخنی از نهج البلاغه در تب و تاب است و چشم براه شما و چند تنی چون شما، دریغ است که ساعات شب و روزتان جز به اطعام معنوی جوانان گرسنه و تشنه و مشتاق بگذرد. و عده ای دکاندارها رشده از پول و سود، بحث گاوها و خرهایشان را با شما و در محفل شما مطرح کنند و ادمهایی چون زرکش (شما را به خدا اسم را نگاه کنید یعنی کارش فقط این است که هر جا طلا است به آنجا کشیده میشود یا هر جا  بوی طلا می شنود در تب و تاب آن می افتد که آنرا کش رود. یا آدمی است که میزان حق و باطلش و ترازوی ارزشهایش طلاست و یا باربری است که فقط طلا می کشد...!!!)، با آن کلماتی که در بازار خلق میشود و در پاسگاه کلانتری و یا ژاندارمری طرح، نزد شما بیایند و عزیزترین لحظات انسانی را که در قرآن و نهج البلاغه ریخته شده است بی دریغ به تباهی کشانند.

به هرحال، من به عنوان یکی از دست پروردگان علم و تقوی و ایمان شما می دانم که زندگیم را چگونه بگذرانم و هرگز در به هدر دادن عمرم که با همر شما قابل قیاس نیست، سخاوت به خرج نمی دهم. شما می توانید خدایی ترین کلمات : خدا و محمد و علی را بدین نسل که شب و روز با سکس و پول و مصرف و پوچی و یا ماتریالیسم تغذیه می شوند برسانید و خدا و محمد و علی و همه دردمندان این نسل چشم براه و متوقع و منتظر شمایند.

فعلا من عازم سفرم. سفری که اعجاز مکرساز خداوند است، این که از شما اجازه نگرفتم و مراعات حال و اعصاب و خیالات شما را کردم اکنون که آخرین دقایق اقامتم در خانه و در وطن است دست شما را میبوسم و منتظر شما می مانم و برای آنکه نظر خدا را هم درباره این سفر بدانید آنچه را در جواب من آمد نقل می کنم:

آقاجان! پریشب با قرآن تفألی کردم و گفت :

نزله روح القدس ....

و اکنون که نزدیک طلوع دوشنبه است و دو سه ساعتی به حرکت، پس از نماز صبح که محتاج و مصر اط او خواست تا درباره این سفرم با من حرف بزند و حرفش را یزند، بالای صفحه نوشته بودند: «بد». تکان خوردم، آیه را خواندم... از شوق گریستم:

( از چند آیه قبل شروع میکنم تا موضوع بحث و مطالب طرح شده معلوم شود: )

ترجمه فارسی آیات که البته در متن اصلی خود آیه به عربی نوشته شده است:

سوره توبه آیات ۲۰ تا ۴۱:

آنها كه ايمان آوردند، و هجرت كردند، و با اموال و جانهايشان در راه خدا جهاد نمودند، مقامشان نزد خدا برتر است; و آنها پيروز و رستگارند! (20)

پروردگارشان آنها را به رحمتى از ناحيه خود، و رضايت (خويش)، و باغهايى از بهشت بشارت مى‏دهد كه در آن، نعمتهاى جاودانه دارند; (21)

همواره و تا ابد در اين باغها (و در ميان اين نعمتها) خواهند بود; زيرا پاداش عظيم نزد خداوند است! (22)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! هرگاه پدران و برادران شما، كفر را بر ايمان ترجيح دهند، آنها را ولى (و يار و ياور و تكيه‏گاه) خود قرار ندهيد! و كسانى از شما كه آنان را ولى خود قرار دهند، ستمگرند! (23)

بگو: «اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طايفه شما، و اموالى كه به دست آورده‏ايد، و تجارتى كه از كساد شدنش مى‏ترسيد، و خانه هائى كه به آن علاقه داريد، در نظرتان از خداوند و پيامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار باشيد كه خداوند عذابش را بر شما نازل كند; و خداوند جمعيت نافرمانبردار را هدايت نمى‏كند! (24)

خداوند شما را در جاهاى زيادى يارى كرد (و بر دشمن پيروز شديد); و در روز حنين (نيز يارى نمود); در آن هنگام كه فزونى جمعيتتان شما را مغرور ساخت، ولى (اين فزونى جمعيت) هيچ به دردتان نخورد و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شده; سپس پشت (به دشمن) كرده، فرار نموديد! (25)

سپس خداوند «سكينه‏» خود را بر پيامبرش و بر مؤمنان نازل كرد; و لشكرهايى فرستاد كه شما نمى‏ديديد; و كافران را مجازات كرد; و اين است جزاى كافران! (26)

سپس خداوند -بعد از آن- توبه هر كس را بخواهد (و شايسته بداند)، مى‏پذيرد; و خداوند آمرزنده و مهربان است. (27)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! مشركان ناپاكند; پس نبايد بعد از امسال، نزديك مسجد الحرام شوند! و اگر از فقر مى‏ترسيد، خداوند هرگاه بخواهد، شما را به كرمش بى‏نياز مى‏سازد; (و از راه ديگر جبران مى‏كند;) خداوند دانا و حكيم است. (28)

با كسانى از اهل كتاب كه نه به خدا، و نه به روز جزا ايمان دارند، و نه آنچه را خدا و رسولش تحريم كرده حرام مى‏شمرند، و نه آيين حق را مى‏پذيرند، پيكار كنيد تا زمانى كه با خضوع و تسليم، جزيه را به دست خود بپردازند! (29)

يهود گفتند: «عزير پسر خداست!» و نصارى كفتند: «مسيح پسر خداست!» اين سخنى است كه با زبان خود مى‏گويند، كه همانند گفتار كافران پيشين است; خدا آنان را بكشد، چگونه از حق انحراف مى‏يابند؟! (30)

(آنها) دانشمندان و راهبان خويش را معبودهايى در برابر خدا قرار دادند، و (همچنين) مسيح فرزند مريم را; در حالى كه دستور نداشتند جز خداوند يكتائى را كه معبودى جز او نيست، بپرستند، او پاك و منزه است از آنچه همتايش قرار مى‏دهند! (31)

آنها مى‏خواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند; ولى خدا جز اين نمى‏خواهد كه نور خود را كامل كند، هر چند كافران ناخشنود باشند! (32)

او كسى است كه رسولش را با هدايت و آيين حق فرستاد، تا آن را بر همه آيين‏ها غالب گرداند، هر چند مشركان كراهت داشته باشند! (33)

آیه مربوط به تفأل من از ایتجاست:

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! بسيارى از دانشمندان (اهل كتاب) و راهبان، اموال مردم را بباطل مى‏خورند، و (آنان را) از راه خدا بازمى‏دارند! و كسانى كه طلا و نقره را گنجينه (و ذخيره و پنهان) مى‏سازند، و در راه خدا انفاق نمى‏كنند، به مجازات دردناكى بشارت ده! (34)

در آن روز كه آن را در آتش جهنم، گرم و سوزان كرده، و با آن صورتها و پهلوها و پشتهايشان را داغ مى‏كنند; (و به آنها مى‏گويند): اين همان چيزى است كه براى خود اندوختيد (و گنجينه ساختيد)! پس بچشيد چيزى را كه براى خود مى‏اندوختيد! (35)

تعداد ماه‏ها نزد خداوند در كتاب الهى، از آن روز كه آسمانها و زمين را آفريده، دوازده ماه است; كه چهار ماه از آن، ماه حرام است; (و جنگ در آن ممنوع مى‏باشد.) اين، آيين ثابت و پابرجا(ى الهى) است! بنابر اين، در اين ماه‏ها به خود ستم نكنيد (و از هرگونه خونريزى بپرهيزيد)! و (به هنگام نبرد) با مشركان، دسته جمعى پيكار كنيد، همان گونه كه آنها دسته جمعى با شما پيكار مى‏كنند; و بدانيد خداوند با پرهيزگاران است! (36)

نسى‏ء ( جا به جا كردن و تاخير ماه‏هاى حرام)، افزايشى در كفر (مشركان)است; كه با آن، كافران گمراه مى‏شوند; يك سال، آن را حلال، و سال ديگر آن را حرام مى كنند، تا به مقدار ماه‏هايى كه خداوند تحريم كرده بشود (و عدد چهار ماه، به پندارشان تكميل گردد); و به اين ترتيب، آنچه را خدا حرام كرده، حلال بشمرند. اعمال زشتشان در نظرشان زيبا جلوه داده شده; و خداوند جمعيت كافران را هدايت نمى‏كند! (37)

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد! چرا هنگامى كه به شما گفته مى‏شود: «به سوى جهاد در راه خدا حركت كنيد!» بر زمين سنگينى مى‏كنيد (و سستى به خرج مى‏دهيد)؟! آيا به زندگى دنيا به جاى آخرت راضى شده‏ايد؟! با اينكه متاع زندگى دنيا، در برابر آخرت، جز اندكى نيست! (38)

اگر (به سوى ميدان جهاد) حركت نكنيد، شما را مجازات دردناكى مى‏كند، و گروه ديگرى غير از شما را به جاى شما قرارمى‏دهد; و هيچ زيانى به او نمى‏رسانيد; و خداوند بر هر چيزى تواناست! (39)

اگر او را يارى نكنيد، خداوند او را يارى كرد; (و در مشكلترين ساعات، او را تنها نگذاشت;) آن هنگام كه كافران او را (از مكه) بيرون كردند، در حالى كه دومين نفر بود (و يك نفر بيشتر همراه نداشت); در آن هنگام كه آن دو در غار بودند، و او به همراه خود مى‏گفت: «غم مخور، خدا با ماست!» در اين موقع، خداوند سكينه (و آرامش) خود را بر او فرستاد; و با لشكرهايى كه مشاهده نمى‏كرديد، او را تقويت نمود; و گفتار (و هدف) كافران را پايين قرار داد، (و آنها را با شكست مواجه ساخت;) و سخن خدا (و آيين او)، بالا (و پيروز)است; و خداوند عزيز و حكيم است! (40)

(همگى به سوى ميدان جهاد) حركت كنيد; سبكبار باشيد يا سنگين بار! و با اموال و جانهاى خود، در راه خدا جهاد نماييد; اين براى شما بهتر است اگر بدانيد! (41)

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1383ساعت 23:57  توسط امین  | 

حرفهای نگفته تو

سلام

از این به بعد یه لینک کنار وبلاگ میبینید که منتظر دستنوشته های شماست...

در ضمن از پیشنهاد دهنده این طرح هم کمال تشکر رو دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1383ساعت 23:53  توسط امین  | 

من ماندم و .....

آن روز

         که ديوار شيشه اي قلبم را شکافتي

        و درآغوش مهر و محبت ديگران آرام گرفتي؛

همه نوازشت کردند.

بوسه بر گونهء خيست زدند.

دلداري ات دادند که:

                            خوب شد؛ جستي. رها شدي. پرواز کردي.

                            از آن فضاي تنگ و تاريک و سوت و کور

                           از آن جاي نمور و بي مقدار

                                                             با آن هواي هميشه ابري اش.

رفتي

من ماندم و ...

من ماندم و ...

**

مانده ام.

           گاهي اينطور مي شود. اينجاي نوشته نمي دانم چه بگويم. چند حرف به ذهنم مي رسد اما کدام خوب است.

مثلا مي شود گفت:

        من ماندم و تنهايي و دلي که علاوه بر تمامي اوصاف بدش. حالا؛ بي قرار هم هست.

        مي دانم. تا باد بيايد و از اينجا بروم. تا ابدالآباد. روي دست خودم باد خواهد کرد. (اينکه خوب نيست)

يا اينکه بگويم:

         من ماندم و دل شکستگي و بي خيالي غيبت عجيب نا به هنگام تو. اصلا خوب کردي. ناز   

         شستت؛ آمدي؛ بردي؛ زدي؛ ريختي؛ شکستي و رفتي؛ خوب کردي؛ گلي به گوشهء جمالت.

         (اين هم که حرف من نيست).

و يا يک طور ديگر:

          من ماندم و دلم. دل دلم. عيب ندارد. حالا از همان ديوار ترک خورده که تو... رفته اي.

          اشعه هاي نور بر من مي تابد. روشنم کرده. دلم روشن است که... (خوب اين بهتر شد اما...)

**

هي... اماچه سود... وقتي که نيستي.

                                  چه فرق مي کند.

من اين وقت ها

                   که بر سر سه راهي نوشته هايم مي مانم.

گزينه چهارم را انتخاب مي کنم:

                                      (هيچکدام) را انتخاب نمي کنم.

سکوت

اين( شايد عاشقانه) خيلي وقت است در انتهاي همان نقطه چين هاي بعد از( من ماندم و) تمام شده.

دلم مي خواهد بروم زير باران قدم بزنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1383ساعت 2:56  توسط امین  | 

اسلام علیک یا شاهچراغ

وقتی که خسته و دلگیر از زمین و زمون پا داخل صحنش می ذاری دلت یه جورایی میریزه... وقتی که می خوای وارد حرمش بشی و داری دعای اذن دخول رو می خونی دلت می خواد با صدای بلند بخونی که زمین و زمون صدات رو بشنون که : آآآآی مردم من دارم ازش اجازه می گیرم وارد حرمش شم. اینجاست که وقتی اون پرده کلفت از جنس نمی دونم گبه یا جاجیم یا هر چی رو پس میزنی تا چشمت به ضریح مقدسش می افته دیگه نمی فهمی کجایی. نور چلچراغها دلت رو با خودش می بره یه جاهایی که جز احساس نیاز دیگه هیچی برات مهم نیست. بی اختیار اولین کاری که می کنی میری طرف ضریح پاک نقره ای رنگش. اول میگی سلام. بعدش اگه دلت خیلی پر باشه میزنی زیر گریه.

حسابی که گریه کردی، خوب که دلت خالی شد، میری یه گوشه دنج پیدا میکنی و میشینی. صدای خوندن قرآن و یا عزاداری واسه امام حسین و هر از گاهی هم یه صلوات دستجمعی فضا رو پر کرده. نگات هنوز به ضریح و چیزای داخل ضریحه. قبر آقا. یه رحل و یه قران روش. یه قرآن که داخل یه جعبه خاتمه و کلی پول... که قرون قرونش نشونه نیاز و حاجته.

بعدش چشمت می افته با آینه کاریها و چلچراغها که معلومه برا ساختن و چسبوندن دونه دونه اش چه دلای عاشقی با جون دل زحمت کشیدن.

میری یه مهر میآری شروع میکنی به نماز خوندن. موقع قنوت بی اختیار اشک از چشمات سرازیر میشه: تو کجا... اینجا کجا....

دلت نمی خواد دل بکنی. دل میخواد همیشه اونجا بمونی. ولی زمان بهت مهلت نمیده. میگه باید بلندشی. باید بری. بلند میشی. یه بار دیگه میری طرف ضریحش. نمیدونی چی بگی بهش. صورتت رو میچسبونی به ضریح. اینجاست که میفهمی صورتت از شدت حرارت داشته میسوحته و تو نمیفهمیدی. سرمای فلز ضریح خیلی قشنگ هیجانت رو به رخت می کشه و آرومت میکنه. دلت نمیخواد صورتت رو برداری. بعدش یواش یواش عقب میری تا از در خارج شی...

 وقتی پات رو از حرم بیرون میذاری. وقتی وارد صحن میشی و اولین سوزباد زمستونی به صورتت میخوره. احساس میکنی از یه خواب که داشتی قشنگترین رویاهات رو توش میدیدی بیدار شدی. حس میکنی که آرامشی نموم وجودت رو گرفته که از صدتا مجلس پارتی هم بیشتر بهت خوش گذشته. بدون اینکه خودت بخوای غنچه امید اینو که بزودی دوباره بیای اینجا تو دلت می کاری و موقع از در صجن خارج شدن یه بار دیگه نگاه به پشت سرت میندازی و میگی:

اگه عمرم کفاف بده هیچوقت دامنت رو ول نمیکنم. بازم میام. خیلی زود...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1383ساعت 13:15  توسط امین  | 

رهایی <از طرف غریبه همیشه آشنا>

بی هدف از کوچه ها می گذرم , جز صدای خسته گامهایم بر روی برگهای زرد دیگر آواز عابری به گوش نمیرسد از سوز تنهایی دستهایم را در داخل جیبهایم فرو میبرم و میفشارم , بر لبم مهر سکوت زده اند. در داخل سینه ام مرغی بال بال میزند ,اما او هم مانند من دیگر رمقی ندارد. میروم اما خود نیز نمیدانم به کدامین سرزمین!! دیگر حتی زمین را هم زیر گامهای خود احساس نمیکنم کوله بار کودکی بر شانه هایم سنگینی میکند. دیگر چیزی نیست که مرا راضی کند . دلم میخواست آزاد از تعلقها زندگی کنم، چنانکه از خود نیز رها باشم.....
                                                                    ارزومند ارزوهای شما 
                                                                         یه غریبه ...

                         

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1383ساعت 11:52  توسط امین  | 

یه تشکر از پیش تعریف نشده!

سلام.

جا داره که از همه کسایی که به وبلاگ من سر میزنن و مطالب رو اینقدر با حوصله می خونن و نظر میدن از صمیم قلبم تشکر کنم و اینو واقعا میگم  که اگه یه موقع برسه که وبلاگم دیگه بازدید کننده نداشته باشه، فکر نمی کنم دیگه توی وبلاگ نویسی دوام بیارم!

به هرحال بازم ممنون از همه: از تظاهراتی های سال ۴۲!!!  از مهر و ماه عزیز از وبلاگ پاییز - از مرد بارانی - از میلاد عزیز - از تنها و... خلاصه از همه کسایی که نمی شناسمشون و (شاید اصلا لازم نباشه که بشناسمشون) ولی نظراتشون رو دوست دارم.

توی اونایی که به من نظر میدن یه غریبه آشنا هستش که تنها کسی ان که من رسما آدرس وبلاگ رو خودم بهشون دادم و تنها کسی هستن که قبل از وبلاگ نویسی با ایشون آشنا بودم و توی همه این حدود ۹-۸ ماه آشنایی و ارتباط ما با هم همیشه نظراتشون ارزنده و قابل احترام بوده برام. آخرین نظری که توی وبلاگ برام نوشتن از من در این رابطه انتقاد کرده بودن که چطور میشه که آدم بچه شیراز باشه و  آی دی یاهوش هم حافظ باشه ولی توی این ۲۳-۲۲ مطلبی که توی وبلاگش نوشته اسمی از حافظ نبرده باشه.

تازه من میخوام این رو هم به مطلبتون اضافه کنم که در کنار تمام این خصوصیتهایی که گفتین ارادت من رو به این بزرگ و همچنین هفته ای ۳-۲ بار آرامگاه حافظ رفتن رو ننوشته بودین که من میدونم اینا رو شما میدونین و چرا نگفته بودین الله اعلم!

به هرحال من یکی از عاشقترین دوستداران لسان الغیب هستم که همیشه وقتی دلم می گیره بهترین جایی که به ذهن اطرافیام برا پیدا کردن من می رسه حافظیه ست. و اینکه چرا من هنوز از حافظ چیزی تو وبلاگم نذاشتم دوتا دلیل داره:

۱- هنوز برام دسترسی به کتاب زندگینامه حافظ (البته معتبر ترینش) برای نوشتنش به صورت هفتگی و سلسله وار توی وبلاگ امکان پذیر نشده و به دستم نرسیده که البته قول مساعدش رو گرفتم.

۲ - هنوز یک عکس قشنگ از آرامگاه حافظ رو نتونستم آپلود کنم برای استفاده توی وبلاگ که اونم سعی می کنم توی این هفته برام امکانپذیر شه.

البته ظرف امروز و فردا سعی می کنم لینک تفال به حافظ رو توی وبلاگ بذارم.

به هرحال ممنون از نظراتون و امیدوارم که همیشه این اقتخار رو داشته باشم که بتونم ازشون استفاده کنم و تظاهرات مهربون (عریبه آشنا!) و مهر و ماه عزیز رو درسته از نظر فیزیکی کیلومترها از هم دوریم  ولی از نظر روحی جضورشون رو همیشه در کنار خودم حس کنم.

                                                                      امین پیشاهنگ 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1383ساعت 17:15  توسط امین  | 

کریسمس مبارک!

سال جدید میلادی و عید کریسمس رو به همه مردم دنیا از هر دین و نژادی تبریک میگم و امیدوارم این سال برای همه مردم دنیا سال بسیار خوب و با برکتی باشه.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1383ساعت 0:2  توسط امین  | 

حذب محافظه کار با افکار و اندیشه های نو!

نویسنده: تظاهرات جمعه 11 دي1383 ساعت: 0:46

سلام

وقتی یه مشکل بزرگ داری نگو خدایا من یه مشکل بزرگ دارم بگو آهای مشکل من یه خدای بزرگ دارم
فعلآخدانگهدار
از طرف حذب محافظه کار

 


از غریبه همیشه آشنایی که حضور و حرفاش باعث ایجاد ذوق و انگیزه چند برابر برای من توی وبلاگ نوشتنم می شه همیشه ممنونم!  

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1383ساعت 23:11  توسط امین  | 

ساعت آخر

اینم داستانی که ۸-۷ سال پیش نوشتم و همیشه اونرو به عنوان شاهکار نوشته هام دوست دارم:

ساعت آخر

کلاغها قارقار کنان در بالای درختان می نالیدند. و ابرهای دلتنگ بر آسمان بی رنگ پاییزی لم داده بودند. برگهای زرد و نیمه خشک در زیر پای عابرین خش خش می کردند. کلاس در همهمه بود اما با هر صدای رعد و برق سکوت دل انگیزی بر کلاس مستولی می شد که بارها با صدای کوچکی شکسته شده و همهمه دوباره به کلاس باز می گشت. هنگامی که معلم وارد کلاس شد سر و صدا فروکش کرد. احمد باصدای معصومی گفت: برپااااا

بچه ها از جای خود بلند شدند و چشمان ساده و بی ریای خود را به معلم دوختند. برای مدتی معلم فراموش کرده بود که چه باید بگوید. کلاس حالتی مقدس داشت و بچه ها چون فرشتگانی خالی از آلایش با دلهای شفاف و خالی از زشتی با غمها و شادیهای کوچک به کلاس جان میدادند. معلم به بچه ها فرمان نشستن داد و هنوز ناله نیمکتها تمام نشده بود که درس جدید شروع شد...

دست در دست هم نهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد

...

معلم درس را پایان داد و از بچه ها خواست که از روی درس جدید رونویسی کنند و خود نیز به کاری مشغول شد. گاهگاهی سر بلند میکرد تا نظاره گر تکلیف نوشتن بچه ها باشد. اما دید که بهروز دارد به او نگاه می کند. چند بار زیر چشمی به بهروز نگاه کرد اما نه! مثل اینکه بهروز حواسش جای دیگری بود. معلم به او گفت: بهروز! مگر نگفتم از روی درس جدید بنویس؟ بهروز دفتر مشقش رو ورق زد و شروع به نوشتن کرد. اما پس از چند لحظه دوباره بهروز را نگاه کرد و دید که بهروز دارد با مدادش بازی می کند. با خود گفت: ای کاش میدانستم این بچه به چه فکر می کند...

بهروز هنوز به قهرمان آن قصه فکر می کرد که چطور با اسب سفیدش آمد و طلسم دیو را شکست و شاهزاده خانم را آزاد کرد. بعد فکر کرد که چرا پدرش می گفت دیو و اسب سفید متعلق به قصه هاست و از طرفی می گفت که هرکدام از ما می توانیم مانند آن سوار باشیم و به مردم خدمت کنیم. شاید، شاید منظور از شاهزاده خانم قصه هم مردم بود. و باز به یاد حرف همیشگی پدرش افتاد که آدم باید غم اجتماع را بخورد و تا آنجا که می تواند و از دستش بر می آیدبه مردم خدمت کند. ولی... ولی عشق چه می شود؟ عشق آن سوار به شاهزاده خانم؟ مگر می شود به همه مردم عشق ورزید؟ خدایا من کی میتونم مثل او سوار بشم؟ بابام میگه وقتی بزرگ شدی. من کی بزرگ میشم؟

بهروز واقعا در این افکار گم شده بود. رعد و برق بر شدت خود افزوده بود. بهروز ناگهان سایه آقا معلم را بالا سر خود دید...

-بهروز! هنوز یک خط هم ننوشتی؟ مگر امروز ناراحتی؟

-نه آقا.

-سردرد داری؟

-نه آقا.

-چیزی هست که بخوای به من بگی؟

-نه آقا!

ولی لکنت زبان و جابجا شدن بهروز نشان میداد که میخواهد چیزی بگوید ولی یارای گفتن را ندارد. هنگامی که اخم معلم فروکش کرد و جایش را به فروتنی و مهربانی داد و چینهای صورتش باز شد و لبخندی زد، بهروز کمی جرات پیدا کرد و پرسید:

-آقا... آقا آدم چه وقت بزرگ می شه؟

در این هنگام آسمان شروع به باریدن کرد و قطره های بارانی که از آسمان می باریدند گویی لحظه به لحظه سرعتشان بیشتر می شد. دیگر هیچ عابری در گذرگاه پایین پنجره دیده نمی شد. معلم که از سوال بهروز کمی جا خورده بود و انتظار چنین سوالی را زا کودکی به این سن نداشت پاسخ سوال را بسیار سخت دانست و از بچه ها خواست که آنها پاسخ دهند:

-بچه ها! کی میتونه جواب سوال بهروز رو بده؟

دستها یکی یکی بالا می رفتند و معلم به آنها اجازه صحبت می داد:
- آقا وقتی تونست خودش لباس تن خودش کنه.

- آقا وقتی پیراهن باباش اندازه تنش شد.

- آقا وقتی که دستش به بالای ضریح شاهچراغ رسید و تونست خودش پول داخلش بندازه.

- آقا وقتی که به دبیرستان رفت.

- آقا وقتی که از تنهایی و تاریکی نترسید.

...

اما از چهره بهروز معلوم بود که قانع نشده است. معلم از بهروز پرسید:

-بهروز! به نظر تو آدم کی بزرگ می شه؟

-آقا من نمی دونم. اما بابام می گه وقتی که تونستی دردهای اجتماع رو پیدا کنی و براشون درمان یافتی. وقتی فهمیدی و فکر کردی. وقتی که هدف را شناختی و راه رو پیدا کردی. وقتی که دود گازوئیل را از هوای تمیز تشخیص دادی. وقتی که... در این هنگام علی میان حرفش دوید و گفت:

- آقا! شما کی بزرگ شدید؟

شاید او اینک می خواست یکی از سخت ترین سوالات دوران زندگیش را پاسخ دهد. مانده بود که چه بگوید که زنگ کلاس به کمکش آمد...

به بچه ها اجازه رفتن را داد و خود در فکر عمیقی فرو رفت:

- شاید وقتیکه تاریکی رو شناختم و آنرا ناچیز شمردم.

- شاید وقتیکه به عظمت و زیبایی تنهایی پی بردم.

- شاید وقتیکه برای آینده ام تصمیم گرفتم.

- شاید وقتیکه صورتهای تمیز و ادکلن زده را از صورتهای چرکمرده و آدمهای فقیر و تهیدست شناختم.

- شاید وقتیکه ... واقعا من کی بزرگ شدم؟ راستی! آیا اکنون بزرگ هستم؟ نه! فکر می کنم که هنوز یک بچه هستم و دارم در این دنیا بازی می کنم. اما بازیها خیلی خطرناک هستند و خطرناکترینشان هم آن بازی اصلی با سرنوشت است.

* * *

هر روز ساعت آخر رو ثانیه شماری می کرد ولی آنروز تا چند دقیقه بعد از زنگ هم در کلاس که اکنون بسیار خالی و ساکت بود نشست.تا اینکه مستخدم وارد کلاس شد و تا متوجه آقا معلم شد گفت: سلام آقا! و معلم به خود آمد...

                                                                                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1383ساعت 23:26  توسط امین  | 

دکتر علی شریعتی

   
خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستنم گذشته حسرت نخورم. و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم. خدایا بگذار تا آن مرگ را خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست میداری. خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز. چگونه مردن را خود خواهم آموخت...
خدایا! اخلاص: یکتایی. یک تویی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1383ساعت 20:19  توسط امین  | 

چهارشنبه 9 دي1383 ساعت: 1:44              توسط:تظاهرات  
دوباره سلام... من خیلی شده که به گذشته برگشتم و در موردش فکر کردم با نظرتون موافقم و لی ما باید از تجربه اونها استفاده کنیم حالا این تجربه اگه خوبه که اون کار رو سعی کنیم دوباره تکرارکنیم ولی اگه بده....
دیروز تلویزیون یه برنامه ای داشت که جالب بود یه جمله مجری گفت که خوشم اومد:تجربه مدرسه خیلی خوبیه ولی گاهی شهریه سنگینی داره و کمر شکنه.
بامید موفقیت روز افزون برای شما......... یه غریبه اشنا

سلام.
میدونید. برگشتن به گذشته یه چیز ذاتی و فطریه که تو وجود همه مون خدا گذاشته ولی خاطره است که گاهی کمر شکنه. اون مجری باهوش تشبیه قشنگی رو روی تجربه گذاشته ولی خاطره چیزیه که نمیدونم به چی میتونه شبیه باشه. آخه میدونید، از همه خاطره ها تجربه در نمی آد ولی هر خاطره ای با خودش هزارتا واکنش احساساتی برات همراه داره. اینجاست که نه میشه خریدش و نه فروختش و نه اصلا نرخ براش تعیین کرد. بدبختانه خاطره های زندگی تکرار شدنی هم نیستن. من مطمئن هستم که شما با من هم عقیده اید...
به هرحال ازتون ممنونم و امیدوارم که همیشه بتونم از نظراتون استفاده کنم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1383ساعت 3:56  توسط امین  | 

ایاک نعبد و ایاک نستعین

یا علی! امشب بازم دلم گرفته. امشب میخوام با تو و با خدات صحبت کنم. اصلا ببینم مگه خدای من و تو فرقی با هم دارن؟!...


ای بزرگ مرد تاریخ! اکنون میفهمم که چرا سر به چاه میبردی. اکنون صدای ناله هایت را میشنوم. آری درست است. در مقامی نیستم که همچون تو روی سر به آسمان بردن و گله از خدا کردن را نداشته باشم. در مقامی نیستم که بتوانم غصه ها و دردها و غمهای تنهاییم را به چاه ریزم.
ولی سخت گله مندم. سخت دلگیرم از این جماعتی که با تو اند و بی تو اند. از این جماعتی که در اوج با ایشان بودنت تنهایی.
و گله مندم از نیاز. از نیاز به این دنیا. از نیازی که بی نیازی اش نیز نیاز است. و چه زیبا گوید بزرگ ارجمندم هنگامی که مـیفرماید:
خدایا! مرا از این خلق بی نیاز گردان.
خدایا! مرا از همراهی این خلق بی نیاز گردان.
خدایا! مرا به من توفیق تنهایی در انبوه جمعیت را عطا کن.
و اکنون است که میفهمم ای علی تو چگونه تنها بودی در میان اینهمه مردم و تنها ذره ای. آری ذره ای درک می کنم بی نیازیت را از انبوه جمعیت آنسان که سر به چاه میبردی و خوشا به حال آن چاه که رازدار تو و اشکهای زلالت بود.
و این است سرچشمه بی نیازی.
خدایا! مرا از تمامی نیازهای به خلق بی نیاز گردان.
خدایا! مرا از این غمها و شادیهای مبتذل بی نیاز گردان.
خدایا! مرا از نیاز به همدرد بی نیاز گردان.
خدایا! ...
پس ای خداوند انسانت بی نیاز نخواهد بود. تنها نیازهایم را به تو می آورم. باشد که لایق اعطای ثروت بی نیازی نه در مال و ثروت که در روح و فطرت از جانب تو باشم و تنها میتوانم بگویم:
ایاک نعبد و ایاک نستعین
اهدنا الصراط المسـتـقـیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1383ساعت 3:26  توسط امین  | 

غریبه همیشه آشنا...

چهارشنبه 9 دي1383 ساعت: 1:27 توسط:تظاهرات

هميشه پنداشتن . هميشه باور كردن.هميشه دروغ گفتن.
هميشه ماهيت فراموش شده خود را نفهميدن
هميشه در قلب مردم جاي داشتنو در چشمهايشان فراموش شده.......
پس چه بد قضاوت ميكند اين دل كافر...و عشق را با الفباي محبت نوشتن
كلمه ايست كه كسي حاضر به نوشتن ان نيست......پس بيا و برو و اين
كلمه را تحقيق كن و دريابش ؤ دركش كن معني نهايي و وجودي ان را درك كن
به دنبالش برو.. او را از دست نده.....او را در تمامي طبقات اسمان فرياد بزن
انجا کسی است که هر چند دستت به او نمیرسد ولی میتواند فریادت را پاسخ دهد
********************************************************
سلام... امیدوارم حالتون خوب باشه واز این متن خوشتون اومده باشه.
زیاد مزاحم نمیشم فقط یه شعر مینویسم و میرم
در خرابات مغان نور خدا میبینم این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
جلوه مفروش ای ملکالحاج که تو خانه میبینی و من خانه خدا میبینم
خدا حافظ ...

فقط میتونم بگم ممنون به خاطر همه چیز ...
امین
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1383ساعت 3:4  توسط امین  | 

وصیت نامه داریوش کبیر

 اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز دارای احترام هستند.
جانشین من خشایار باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.

اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکانقدرت تو میباشد . زیرا قدرات پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست .البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن.

ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبارها موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبارها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .

هرگز دوستان وندیمان خودرا به کار های مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی .
کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .
اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند . توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت .

افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله
شکست خوردن تو را فراهم کنند .

امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و
همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر كیش که میل دارد پیروی نماید .

بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدر
بودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور
وخود خواهی برتو غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .

زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد . و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد .

هرگز از آباد کردن دست برندار .زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه اول قرار بده .

عفو و سخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .

بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1383ساعت 2:46  توسط امین  | 

نظر یک غریبه آشنا <از طرف حزب محافظه کار!>

نویسنده: تظاهرات

سه شنبه 8 دي1383 ساعت: 0:33

سلام
امیدوارم حالتون خوب باشه و دیگه نگید تنهایی سخته...

چون فقط خداست که تنهاست و همتایی نداره من و شما اونو داریم پس وقتی اون هست میتونیم به اون توسل کنیم و از اون بخوایم صبر و تحمل به ما عطا کنه تا مشکلات رو با درایت حل کنیم و در میونه’ راه ناامید نشیم واین امیدواری هم به این بستگی داره که ما امیدمون به خدا باشه و نماز بخونیم تا اروم بشیم................
چرا که تنها با یاد خدا دلها ارام میگیرد..........
موفق باشید................حالا که شبها هم دیر میخوابید نماز شب خیلی ارومتون میکنه......ارزومند ارزوهای شما
یک غریبه اشنا.............از طرف حذب محافظه کار.......

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1383ساعت 11:27  توسط امین  | 

خدای من! چه سعادتها که نصیب بندگانی که دوستاشان داری میکنی.
خدای من! آفرینش زینب خود برگ شاهکاری در دفتر آفرینشت بود. و لیکن امروز میبینیم که آنرا که دوست داری حتی پس از مرگ هم در کنار شاهکارت جای میدهی. جایی که آن بنده محبوب و بزرگوارت نیز آرزویش بود.
و تو ای زینب! ای شیر زن. ای که بزرگترین آفریدگان خداوندی. ای که خون حسین را نگذاشتی که تا هزاران سال بخشکد. ای که حسین را به شویت ارجهیت دادی. ای که هنگام سوار شدنت بر اسب زانوان حسین رکاب زینبی بودند.
ای زینب! ای که نوه رسول خدایی و فوت او را به چشم دیدی.
ای زینب! ای که دختر فاطمه زهرایی و فوت مادر را هم به چشم دیدی.
ای زینب! ای که فرزند امیرالمومنین علی (ع) هستی و شهادت او را هم به چشم دیدی.
ای زینب! ای که خواهر حسن بن علی (ع) هستی و شهادت او را هم به چشم دیدی.
ای زینب! ای که خواهر حسین (ع) این اسوه شهادت و مردانگی در جهان هستی و شهادت او را نیز به چشم دیدی.
اینک در کنارت بزرگ ما آرمیده است. او را قبول بفرما و بدان که در راه تو و خاندان کبیرت زجرها کشید تا شهید شد. همانگونه که نام برادرت را تا ابد زنده نگاه داشتی. نام او را نیز زنده و ابدی کن. چرا که زنده ماندن نام او یعنی زنده ماندن نام اسلام و محمد و فاطمه و شیعه و علی و حسن و حسین در این عصر وحشتزای سلطه باطل بر حق.
شهیدمان را آرام و پاک در کنار خود مامنی باش که او در این دنیا از این مردم خیری ندید...    
 
                               
                                         تابوت دکتر علی شریعتی در کنار حرم حضرت زینب (س)

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1383ساعت 3:35  توسط امین  | 

عمر خوشبختی

ببینم تا حالا شده بشینی یه گوشه ایی و به گذشته هات فکر کنی؟ تا حالا شده به این فکر کنی که چه راه دور و درازی رو پشت سر گذاشتی تا به اینجا رسیدی؟ این بیست و اندی سال با خودش خیلی خاطرات داره. درسته که همه این چند سال عمرت هزاران هزار اتفاق توش افتاده ولی به نظر خودت توی این همه اتفاق کدومهاش برات بیشتر تجربه و خاطره بودن. باید خیلی آدم خوشبختی باشی که بگی بیشتر خاطره هام مال موقع های شاد زندگیمه و اکثر درسای بزرگ زندگیم رو تو پیروزیهام گرفتم. من که اینجوری نیستم. هم بزرگترین درسای زندگیم رو توی شکستهام گرفتم و هم هرچی بالا و پایین میکنم حتی وقتی یاد خاطره های خوب زندگیم می افتم دلم پر غصه میشه چون میدونم دیگه از اونا (منظورم آدمایین که خاطره هام رو برام ساختن) هیچکدوم برام نموندن. حالا بگذریم از اینکه چی به سرشون اومده یا اینکه الان کجان ولی هر چی فکر میکنم میبینم راسته که میگن عمر خوشی کمه. خلاصه در هر صورت من فقط اینو خوب میدونم که همیشه باید آدم موقع خوشی خدا رو شکر کنه و قدر اون لحظه رو با تموم وجود بدونه. چون هیچ معلوم نیست اون خوشی بشه که دوباره تکرار شه یا نه. اینو هم خوب فهمیدم که عمر خوشیها خیلی خیلی کوتاهه و فاصله بینشون هم خیلی طولانی...
امیدوارم که همه آدما قدر لحظه های خوب زندگیشون رو بدونن و همچنین قدر اون کسایی رو که با اونا خوشن رو هم خیلی بدونن...
شاعر چه خوب گفته که:
                     بیا تا قدر یکدیگر بدانیم               که تا نا گه ز یکدیگر نمانیم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1383ساعت 3:11  توسط امین  | 

قابل توجه

دو مطلب گذشته هیچکدوم از من نیست و هر ذو رو چون خیلی از متنشون خوشم اومد از مجله الکترونیکی www.movazi.com اقتباس کردم. قابل ذکره که اقتباس مطالب از این سایت آزاده و در ضمن من چون دلم میخواست اونا رو برا همیشه داشته باشم این کار (یعنی استفاده ازشون تو وبلاگ) رو انجام دادم. امیدوارم که مورد توجه قرار بگیره و در ضمن نظرخواهی رو برای این دوتا متن هم باز گذاشتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1383ساعت 3:17  توسط امین 

هرجا که خواستیم ترمز کنیم.

اینم قابل توجه کسانی که دنبال حد و حریم و راه و بیراهه میگردن. کسایی که خط قرمز رو میخوان پیدا کنن تا حسابی حواسشون به خط قرمزا باشه!


در کنار خطوط سيم پيام

حالا که جق جقه اي هم مي تواند بخنداندم.
چرا به حرف هاي شما دلخوش نباشم.
و به قشنگي هاي زندگي
اصلا با هم مي رويم قدم مي زنيم!
و سر چهار راه که رسيديم... ترمز مي کنيم.
مثل تمام تکنولوژي هاي قرن اخير.
حالا که عقلمان به قصور زندگي در کرهء ماه هم مي رسد.
حالا که بلوغ اطلاعاتي مان دستخوش تغييرات اساسي شده
و از حيث دسترسي به تازه ترين اخبار انتخابات رياست جمهوري آمريکا هم دچار مشکل نيستيم
چرا حافظ و دير مغانش.که معلوم نيست به کدام حوزه سياسي اجتماعي تعلق دارد.
زنده باد فوکوياما
و لپ تاپ هاي ميدين انگلند.
اصلا به ما چه که:
در کنار خطوط سيم پيام
خارج از ده دو کاج روييدند.
ساليان دراز رهگذران
آن دو را چون دو دوست مي ديدند.

ما که معاشقه هاي مجازي مان هم مثل نهار خوردنمان رو به راه است.
ما که خوب ياد گرفته اييم همديگر را اينترنتي ببوسيم.
و با کليک کردن روي اسم يکديگر
دردهاي مشترکمان را به سايتهاي مختلف تقليل بدهيم.
ما که خوب ياد گرفته ايم خودمان را توي گوگل سرچ کنيم.
چرا گريه کنيم...
ما که گمانم هر چقدر هم بگرديم
نه توي چشم هاي شما
نه بين کتاب هاي من
چيز مشترکي پيدا نمي کنيم.
بگذاريد به همين مهماني هاي ماهي يکبار اينترنتي راضي باشيم.
و به خريد آجيل شب عيد
نه شما توي درد سر بيفتيد
نه من ضعف اعصاب بگيرم
قدم بزنيم!
هر جا که خواستيم ترمز کنيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1383ساعت 2:43  توسط امین  | 

اسلام علیک یا ولی الله انت اول مظلوم

این متن رو تو سایت www.movazi.com دیدم. خیلی به دلم نشست. به خودم اجازه دادم که توی وبلاگ بذارمش تا هر از گاهی بخونیمش!!

اذان صبح به افق...
امشب تمام غصه هايم را در انزواي چاه ميريزم
*
اذان صبح به افق...
خدايا بگذاريد اذانمان را سر مناره هاي مسجد کوفه بخوانند
الفتي دارد دل شيعه رمضان ها با افق آنجا ... کوفه يک اذان صبحش جگرمان را سوخت
هنوز هم تاريخ خواب آن نماز و آن محراب و آن امام را ميبيند
هنوز سحر ها خجالت خود را دارند
هستي يک عمر شرمندگي به شما بدهکار است مولا
.
.
دست و سر و پا از خودمان نيست، اسير است. شش دانگ دلمان دربست شما... اين لحظه‌هاي ارغواني وقف شما
.
.
کدام برگ زندگي‌مان را عرضه کنيم محضرتان؟؟ اينکه ورق خورده يا آنکه نمي‌دانم کي موسم ورق خوردنش خواهد رسيد، که نه اين و نه آن هيچ کدام خطي ندارند که بر شما پوشيده باشد
کار ما لنگ چيز ديگريست
بعد از شما هر چه بريديم دل بود و هر چه دوختيم زبان
گفتن از خاطرمان رفته
...
بد ميکنند
گله داريم از اين دلهاي ناصاف
کجا شکايت ببريم؟ چه غباري خوابيده روي اين نيت‌ها
.
.
.
چه همه خوب که شب قدر داريم
هر که نداند... شيعه ايمان دارد که بواسطه‌ي شماست که خدا اين همه هوايمان را دارند
.
.
خدايا، کمترم از آن راکت‌ها و خمپاره‌ها که هنوز مانده‌ام کجا غسل زيارت کردند و کي اذن دخول خواندند
که اينطور سر زده مشرف شدند صحن سرايشان
*
امسال يک چيز بيشتر نمي‌خواهم ... «برات زيارت حرم اميرالمومنين» ... طواف دور خم
حرامم باد اگر آرام گيرم
من آخر حاجتم از جام گيرم
تمام گردش گيتي به جام است
علي گفتم دگر حجت تمام است

الهي امضا کنيد برويم
باقي هر چه هست آنجا
.
.
السلام عليک يا ولي الله انت اول مظلوم
.
.
دوستان آل محمد چشم انتظار دعاي خير شما
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1383ساعت 2:38  توسط امین  | 

دکتر علی شریعتی

این عکس و متن رو دیدیم خیلی به دلم نشست مخصوصاً متنش:


غـریـب بــود. غــریــبانه خـفت در غـربت
مـعـلـمـی کـه مــرا بــال آرزو بـخشـیــد.
چه طعنه ها که ز مردم شنفت در غربت
مـگـر مـادرمــیــهــن نـداشـــت آغــــوش
کـه غـریــب وطــن، تــن نهفت در غربت.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی 1383ساعت 2:34  توسط امین  | 

دکتر علی شریعتی

حرفای زیادی از دکتر تو دلم دارم که قصد نوشتن اونها رو به مرور زمان تو وبلاگ دارم.
این جمله از دکتر رو قابل تامل دیدم:

My Lord, grant me success in struggling during failure, in having patience in disappointment, in going alone, in Jihad without weapons, in working without pay, in making sacrifice in silence, in having religious belief in the world, in having ideology without popular traditions, in having faith (Iman) without pretentions, non-conformity without immaturity, beauty without physical appearance, loneliness in the crowd, and loving with the beloved knowing about it
 

You teach me how to live
I shall learn how to die
+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1383ساعت 11:18  توسط امین  | 

اسلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع)

سالگرد تولد امام رضا (ع) رو به همه دستداراش تبریک میگم.


فقط نمیدونم چرا چند سالیه ما رو در خونه اش راه نمیده.
آقا بطلب دیگه! بد مشتاق زیارت حرمتیم به خدا.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1383ساعت 10:49  توسط امین 

دوست دارم در مورد آدمایی بنویسم که فقط فکر خودشون هستند.
آدمایی که تعدادشون هم کم نیست و شاید ما هم یکی از اونا باشیم! اینجور آدما حتی بقیه رو هم برا خودشون می خوان. اینجور آدما اگه از تو خوششون بیاد دربست باهاتن ولی وقتی دلشون رو زدی میرن و تازه با کمال پررویی بعدش اگه بازم دلشون برات تنگ شد (یعنی بازم اونا هستن که تعیین میکنن که میخوان باهات باشن یا نه!) بازم میان سراغت. اینجور ادما وقتی به کسی یا چیزی احتیاج پیدا می کنن هرجور باشه بدستش می آرن. اینجور آدما وقتی دلشون کسی یا چیزی رو میخواد سعیشون رو میکنن تا بهش برسن ولی اگر اون چیز سهم کس دیگه باشه و یا اون کس نخواد که با اونا باشه انگار میکنن که دنیا برگشته یا اون کس نامردترین آدم رو زمینه.
منظورم فرد خاصی نیست و تازه فکر کنم خود من هم خیلی وقتا اینجوری میشم!!! ولی دلم میخواد اینجوری نباشه. دلم میخواد مردم (و من) قدر اطرافیاشون و چیزایی رو که دارن بدونن. دلم میخواد هرکی نگام میکنه به چشم یه فرد به دردبخور تو زندگیش بهم نگاه نکنه.
دلم میخواد مردم قدر محبت رو بدونن. دلم میخواد مردم با خاطراتشون برا هم آینده نسازن. چه قدر خوب بود که همه با عشق و با محبت. از روی صفا و بدون هیچ چشمداشتی با هم بودن و به هم عشق میورزیدند. چی میشد اگه مردم زود از هم دلگیر نمیشدن. چی میشد کسی از کسی چون مثلا فلان کار رو برام نکرد یا فلان قدم رو برام بر نداشت دلگیر نمیشد. کاش میشد فقط فکر خودمون و مسائل خودمون نبودیم. کاش میشد فهمید که تو دل اون کسی که ازش دلگیریم چی میگذره. کاش اصلا میشد آدم خودش رو جای اون میذاشت.
به هر حال این حرفا فقط تو نوشته قشنگه. به هرحال آدما فقط به فکر خودشونن و همه چی رو حتی عشق و حتی محبت رو فقط واسه خودشون میخوان و اگه روزی بگن که از سهمتون چه تو مسائل مادی و چه معنوی تقسیم کنید فکر میکنم کم پیدا شه کسی که حاضر به بخشش باشه حالا تو مادیات یه طرف (که البته تو این مورد هم خیلی خیلی کم انسان بخشنده داریم) تو معنویات که اصلا فکر نکنم باشه آدمی که حاضر باشه محبت و یا شادیاش رو با کسی تقسیم کنه و اگه بهش بگی شادیت رو با کسی نصف کن و یا محبتی که نسبت به تو میشه نصفیش رو بده به کس دیگه...
نمیدونم شاید اشتباه میکنم.
ولی این طرز فکر داره برام محرز میشه که همه اینجورین و منم باید اینجوری شم و گرنه میبازم (چی رو میبازم خودم هم نمیدونم!!! ولی میگن که اگه اینجور نباشی میبازی!!!)...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1383ساعت 1:43  توسط امین  | 

امشب یه چیز جالب به نظرم رسید که میخوام درباره اش بنویسم.
یه چیزایی هست که به نظرم ماورایی هستند یعنی اثبات علمی برای ما که عادت کردیم همه چیز رو از بعد علمیش نگاه کنیم نداره و برای امثال من قابل درک و اثبات نیستند و تو این دنیای امروز که همه چی مادی شده یه خورده عجیب و غریبه و در ضمن برا نسل من هم همچنان سوال مونده و کو تا جوابش که صد البته اگه داشته باشه شاید دیگه اینقدر مثل الان با ارزش نباشه. چند تا نمونه از این موارد رو مینویسم تا بعد...

۱- شب احیا امثال توی یه شرایطی که اصلا از قبل پیش بینی نشده بود پام به جایی رسید که یه پلاک به من به عنوان گره گشا به قیمت خیلی ارزون (۲۰۰ تومان!) فروخته شد که منم اونو از همون شب انداختم گردنم. طرح پلاک شبیه این پلاکای رزمنده ها تو جنگه که روش (وان یکاد...) رو کامل حک کردن.
نمیدونم ولی از وقتی که تو گردنمه حس میکنم مشکلام خیلی راحت حل میشن و تازه اتفاقای قشنگ و جالبی که قبلا کلی براشون جون می کندم که تو زندگیم برام بیافتن خود بخود برام می افته و جالب اینجاست که حضورش رو تو زندگیم کاملا حس میکنم.

۲- در طول یه مشکل که در زمان خودش واقعا برام مشکل بزرگی بود به دلم افتاد طبق به شنیده قبلی هزار بار پیش خودم بگم (یاعلی) و جالب اینجاست که بعد از اینکارم در کمتر از ۱ ساعت مشکلم به شکل باورنکردنی حل شد!

۳- بعد از فوت عزیزترین دوستم یک فرد غریبه که تا حالا جتی یکبار هم ندیده بودش خوابی از اون دید که باعث شد مارو توی یه سری از چیزا که برامون سوال بود به یقین برسونه.

۴- هروقت که میرم شاهچراغ بدون اینکه خودم بخوام یه حال عجیب غریب به هم دست میده که حس میکنم هیچوقت دلم نمی خواد از این حال در بیام.

...کاملا فهمیدم که این احساسات و این مسائل طبیعی نیست و اینجور که فهمیدم برا اکثر مردم شده حتی یکبار هم به وجود میآد ولی چه جوریش فعلا زیاد مهم نیست. مهم اینه که این مسائل از کجاست و چه ریشه ایی داره البته ارتباط این مسائل با دین رو کمی میتونم قابل قبول بدونم ولی حس میکنم اینا از دین هم بالاتره. حالا به چی مربوطه ما که توش موندیم! خلاصه امشب هم دلم میخواست کمی در مورد این مساله چیز بنویسم که واقعا « از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود        به کجا میروم آخر ننمایی وطنم»
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1383ساعت 23:21  توسط امین  | 

غزلک

اینم شعر غزلک شهیار قنبری که هم خاطره های زیادی رو با خودش برام به همراه داره و هم شعر خیلی قشنگیه!

غزلک شکستنت کار کیه
به عزا نشستنت کار کیه
عسلک نبینم افتادن تو
بگو پرپر شدنت کار کیه
 
                               نگو دیو قصه تو فنجون فالت افتاد
                                آسمون لهجه فیروزه رو یاد تو نداد
                                غزلک گریه نکن
                          گریه به چشمات نمی آد

سنگ فیروزه این رنگی به قاب کمی شکست؟
زورق رهایی تو چه جوری به گل نشست؟
ای نگین از همه ستاره ها ستاره تر
راست بگو سنگ سقوط و کی به پرواز تو بست؟

عزلک قشون قشون ستاره دنباله ی تو
همه شون عاشق بدبخت هزارساله ی تو
پس کدوم گردنه بندی حرمت راه و شکست
که نمی رسه کسی به داد شب ناله ی تو

گلکم بهار بی تو مرگ پاییزیمونه
تن تنهایی مو گل زخمهای تو می پوشونه
کاری از دست غزل بر نمی آد آیینه دار
که حضورت غزلهامو خط به خط می سوزونه

شبدر از اقاقیا سر غزلک
از غزلگریه به بغض من خودی تر غزلک
دلکم حریق ابریشم این رفاقت و
زیر بارون غزل نداره باور غزلک

جشن گل سوزان نذار عادت بشه عادت بشه
ریشه بیشه به دست تیشه بی حرمت بشه
وقتی همصدایی اینجا یعنی برپایی دار
پس بذار تنهایی ما بین ما قسمت بشه

ناخوشم؛ ناخوش ناخوش بی خود اما خود تو
داره من کم میشه از من میرسه تا خود تو
کی برای شونه هات غزل می بافه جای شال
جز من من کیه نزدیک مث تن با خود تو

غزلک شکستنت کار من و ما که نبود
بغض تو گریه تو کار غزلها که نبود
عزلک هرچی که هست بدجوری خوبی واسه من
هرچی بود شعرای من محض تماشا که نبود

اگه تن پس می زنیم حرمت عشق و نشکنیم
اگه چاوش نشدیم به شب شبیخون نزنیم
اگه من جفت تو نیست ترانه اندازه ی توست
تو شبای بیکسی ما همه دنبال منیم

غزلک یار اگه آوار تو شد گریه نکن
اگه بر حق شدنت دار تو شد گریه نکن
اگه هر پنجره دیوار تو شد گریه نکن
یا پرستار اگه بیمار تو شد گریه نکن

غزلک هرجا برم ترانه یعنی اسم تو
خط هر منظره از جنس خطوط جسم تو
ته هر کوچه بن بست غزل خونه ی تو
همه کس به اسم تو قصه ما طلسم تو...

                                                                                          شهیار قنبری - ۱۹۸۵

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1383ساعت 22:25  توسط امین  |