|
|
... دکتر علی شریعتی |
|
|
باور نمی کنم، هرگز باور نمی کنم سالهای سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد. یک کار خواهد شد.
زیستن مشکل شده است و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و دیر می گذرد که احساس می کنم خفه می شوم. هیچ نمی دانم چرا؟ اما میدانم کس دیگری به درون من پا گذاشته است و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است که احساس میکنم دیگر نمی توانم در خود بگنجم. در خود بیارامم. از «بودن» خویش بزرگتر شده ام و این جامه بر من تنگی میکند. این کفش تنگ و بیتابی فرار! عشق آن سفر بزرگ! ... اوه چه می کشم!! چه خیال انگیز و جان بخش است: «اینجا نبودن»!
|
||
|
2
نوشته شده در تاریخ جمعه هجدهم دی 1383 ساعت 2:51  توسط امین |
|
||
|
|
به یاد فریدون فروغی |
|
|
نام ترانه: هوای تازه شاعر: فریدون فروغی اجرا: ۱۳۵۳ سقف خونم طلای ناب زیر پاهام حصیر سرد تو دست من سیب گلاب اما دلم پره زدرد مثه درخت بیدکی تکیه مو دادم به کسی شدم درختی تو کویر تنها و خشک، یه اسیر اما یه روزگاری بود پدربزرگمون می گفت: بهشت همین دنیای ماست عشق و صفاست اما کجاست؟ مثه درخت بیدکی تکیه مو دادم به کسی شدم درختی تو کویر تنها و خشک، یه اسیر می خوام دیگه رها باشم ساده و بی ریا باشم زمینمو شخم بزنم نه بد باشم، نه خوب باشم.
|
||
|
2
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه شانزدهم دی 1383 ساعت 20:45  توسط امین |
|
||
|
|
آخرین پیام دکتر علی شریعتی |
|
|
متن حاضر را می توان آخرین پیام دکتر دانست که طی نامه ای به پدرش نوشت البته این نامه در دو بخش یکی به پدر و یکی به پسر نوشته شده که فعلا متن مربوط به پدر را می نویسم و امیدوارم که با توجه کامل و دقیق حتما خوانده شود:
پدر، استاد و مرادم. بروشنی محسوس است که اسلام دارد تولدی دوباره می یابد. عوامل این "بعثت اسلامی وجدانها" که عمق و دامنه بسیاری گرفته است، متعدد است و اینجا جای طرح و تفسیرش نیست. اما فکر می کنم موثرترین عامل به بن بست رسیدن روشنفکران این عصر است و شکست علم و ناتوانی ایدئولوژی و بویژه آشکار شدن نارسایی ها و کژیهای سوسیالیسم مارکسیستی و سوسیال دمکراسی غربی است که امیدهای بزرگی در میان همه انسان دوستان و عدالتخواهان و جویندگان راه نجات نهایی مردم بر انگیخته بود و در نهایت به استالینیسم و مائرئسیم منجر شد و یا رژیمهایی چون رژیم اشمیت و گیموله و کالاهان، و علم هم که به جای آنکه جانشین شایسته تری برای مذهب شود سر از بمب اتم درآورد و غلامی و سرمایه داری و زور، و در نتیجه از انسان جدید، بدبختی غنی و وحشیی متمدن ساخت و آزادی و دمکراسی هم میدان بازی شد برای ترکتازی بی مهار پول و شهوت و غارت آزاد مردم و لجن مال کردن همه ارزشهای انسانی. تمامی این تجربه های تلخ زمینه را برای طلوع دوباره ایمان مساعد کرده است و انسان که هیچگاه نمی تواند دغدغه "حقیقت یابی و حق طلبی و آرزوی فلاح" را در وجدان خویش بمیراند، در کوچه های علم، ایدئولوژی، دموکراسی، آزادی فردی (لبیرالیسم)، اصالت انسان (اومانیسم بی خدا)، سوسیالیسم دولتی، کمونیسم مادی (مارکسیسم)، اصالت اقتصاد (اکومونیسم) و مصرف پرستی و رفاه - به عنوان هدف انسان و فلسفه زندگی در فرهنگ و نظام بورژوایی و بالاخره تکیه مطلق و صرف بر « تکنولوژی و پیشرفت» یعنی تمدن و آرمان نظام های معاصر... به بن بست رسید و با آنهمه امید و امیان و شور و اشتیاقی که در انتخاب این رهگذرهای خوش آغاز بدانجام داشت و هرکدام را به امید حقیقت و کمال و نجات تا پشت کردن به خدا و از دست نهادن ایمان پیش گرفت و با عشق و شتاب و فداکاری بسیار پیمود. سرش به سختی به دیوار مقابل خورد و یا از برهوت پریشانی و پوچی و ضلالت مطلق سر در آورد و سوسیالیسم او را به استبداد چند بعدی و دموکراسی به حاکمیت سرمایه و آزادی به بردگی پول و شهوت و حتی علم او را به انسلاخ از همه کرامتهای انسانی و ارزشهای متعلی وجودی و سلطه غول آسای تکنولوژی بیرحم و قتال افکند، و طبیعی است که اندیشه های بیدار و روحهای آزاد و وجدانهای سلیم و طاهر که هنوز مسخ نشده اند و انگیزه های اصیل فطرت آدمی را در عمق وجود نوعی خویش نگاه داشته اند و آتش قدسی حق و حقیقت و کمال و فلاح ئر کانون دلشان خاموش و خاکستر نشده است، به خدا بازگردند و قندیل مقدسی را که در آن زیت عشق میسوزد را از منشور بلورینش خدا میتابد و هستی را و این شبستان طبیعت را و اعماق پرگوهر فطرت و درون انسان را گرمی و روشنایی عشق و آگاهی و خودآگاهی میدهد و به همه چیز معنی میبخشد، دوباره در اندیشه و روح و زندگی خویش بر افروزند و در تلاش آن باشند که این مشکات حقیقت را بر سقف شبستان این قرن بیاویزند و این مصباح هدایت را فراراه این نسل دارند و آینده را از پوچی و تباهی انسان و تمدن و فرهنگ و زندگی و علم و هنر و کار انسان نجات دهند. یکی دیگر از علل و عوامل این بازگشت به سوی خدا و جستجوی ایمان در این نسل سرکش و حق طلب و حقیقت پرست این است که دیگر مذهب را از پس پره های زشت و کهنه و کافر ارتجاع نمی بینند، پرده هایی که صدها لکه تیره و چرکین ریا و تخدیر و جهل و تعصب و خرافه و توجیه و محافظه کاری و مصلحت پرستی و سازش کاری و جمود و تنگ اندیشی و تعبد و تقلید و تحقیر عقل و اراده و تلاش انسان و قرابت نامشروع با قدرت و ثروت حاکم که همیشه ایمان و اخلاص و پرستش و فقه و کلام و قرآن و سنت و ولایت و خدا و پیغمبر و امام و عقل و علم و جهل و اجتهاد و شهادت و دعا و عبادت و ایمان به معاد و نجات و .... همه ارزشهای خالق و خلق و گنجینه های عزیز و نفیس مذهب و مردم در کابین این نکاح حرام میشد - بر آن افتاده بود. این پرده ها اکنون فرو افتاده و ایمان بی حجاب و بی نقاب چهره زیبا و شسته و روشن خویش بر دیده و دل و انسانهای صاحبدل و صاحبنظر نمایانده است و خدا بی واسطه سایه ها و آیه هایش ظاهر شده و جانها را پر می کند و قلبها را گرم و افقها را روشن و قبرها را بر میشوراند و کفنهای پوسیده را برمیدارد و تابوتهای خشک و تنگ را در هم می شکند و کالبدهای مرده را جان می بخشد و «آن» - آن نمیدانم چه ایی که معجزه خلقت و حیات و حرکت و فضیلت در میان بنی آدم از او سر میزند - نازل شده است و فرشتگان و نیز آن "روح" باریدن گرفته اند. از همه سو، شب قدر است و مطلع فجر نزدیک. پدر بزرگ و بزرگوارم! آیا این تنها مایه تسلیت که عمرتان را همه با خدا سر کرده اید و یا سالهای زندگی را همه در راه او گام برداشته اید و در راه اشاعه « کلمه خدا » در این زمانه ای که غاسق بر همه جا سایه افکنده است آعازگری مخلص و متقی و موثر بودید، تمام رنجهایتان را التیام نمی بخشد و همه محرومیت هایتان را جبران نمی کند؟ و این که راهی را که آغاز کردید ناتمام نماند و میتوانید مطمئن باشید که میراث مقدس ما محفوظ خواهد ماند، برایتان آرامبخش و بشارت آمیز نیست؟ من ، به لطف خدای بزرگ که از این همه محبتهای اعجازگرش نسبت به خویش شرمنده ام و احساس آن قلبم را به درد می آورد و روحم را ازهیجان به انفجار می کشاند، بی آنکه شایستگی اش را داشته باشم به راهی افتاده ام که لحظه ای از عمر را برای زندگی کردن و خوشبخت شدن حرام نمی کنم و توفیق های او ضعفهایم را جبران می کند و چه لذتی بالاتر از اینکه عمر ناچیزی که در هر صورت میگذرد، اینچنین بگذرد...؟ و شما، اکنون این نسل تشنه و نیازمند و اینهمه برای دست یافتن به حقیقتی از ایمان و معنایی از قرآن و سخنی از نهج البلاغه در تب و تاب است و چشم براه شما و چند تنی چون شما، دریغ است که ساعات شب و روزتان جز به اطعام معنوی جوانان گرسنه و تشنه و مشتاق بگذرد. و عده ای دکاندارها رشده از پول و سود، بحث گاوها و خرهایشان را با شما و در محفل شما مطرح کنند و ادمهایی چون زرکش (شما را به خدا اسم را نگاه کنید یعنی کارش فقط این است که هر جا طلا است به آنجا کشیده میشود یا هر جا بوی طلا می شنود در تب و تاب آن می افتد که آنرا کش رود. یا آدمی است که میزان حق و باطلش و ترازوی ارزشهایش طلاست و یا باربری است که فقط طلا می کشد...!!!)، با آن کلماتی که در بازار خلق میشود و در پاسگاه کلانتری و یا ژاندارمری طرح، نزد شما بیایند و عزیزترین لحظات انسانی را که در قرآن و نهج البلاغه ریخته شده است بی دریغ به تباهی کشانند. به هرحال، من به عنوان یکی از دست پروردگان علم و تقوی و ایمان شما می دانم که زندگیم را چگونه بگذرانم و هرگز در به هدر دادن عمرم که با همر شما قابل قیاس نیست، سخاوت به خرج نمی دهم. شما می توانید خدایی ترین کلمات : خدا و محمد و علی را بدین نسل که شب و روز با سکس و پول و مصرف و پوچی و یا ماتریالیسم تغذیه می شوند برسانید و خدا و محمد و علی و همه دردمندان این نسل چشم براه و متوقع و منتظر شمایند. فعلا من عازم سفرم. سفری که اعجاز مکرساز خداوند است، این که از شما اجازه نگرفتم و مراعات حال و اعصاب و خیالات شما را کردم اکنون که آخرین دقایق اقامتم در خانه و در وطن است دست شما را میبوسم و منتظر شما می مانم و برای آنکه نظر خدا را هم درباره این سفر بدانید آنچه را در جواب من آمد نقل می کنم: آقاجان! پریشب با قرآن تفألی کردم و گفت : نزله روح القدس .... و اکنون که نزدیک طلوع دوشنبه است و دو سه ساعتی به حرکت، پس از نماز صبح که محتاج و مصر اط او خواست تا درباره این سفرم با من حرف بزند و حرفش را یزند، بالای صفحه نوشته بودند: «بد». تکان خوردم، آیه را خواندم... از شوق گریستم: ( از چند آیه قبل شروع میکنم تا موضوع بحث و مطالب طرح شده معلوم شود: ) ترجمه فارسی آیات که البته در متن اصلی خود آیه به عربی نوشته شده است: سوره توبه آیات ۲۰ تا ۴۱: آنها كه ايمان آوردند، و هجرت كردند، و با اموال و جانهايشان در راه خدا جهاد نمودند، مقامشان نزد خدا برتر است; و آنها پيروز و رستگارند! (20) پروردگارشان آنها را به رحمتى از ناحيه خود، و رضايت (خويش)، و باغهايى از بهشت بشارت مىدهد كه در آن، نعمتهاى جاودانه دارند; (21) همواره و تا ابد در اين باغها (و در ميان اين نعمتها) خواهند بود; زيرا پاداش عظيم نزد خداوند است! (22) اى كسانى كه ايمان آوردهايد! هرگاه پدران و برادران شما، كفر را بر ايمان ترجيح دهند، آنها را ولى (و يار و ياور و تكيهگاه) خود قرار ندهيد! و كسانى از شما كه آنان را ولى خود قرار دهند، ستمگرند! (23) بگو: «اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طايفه شما، و اموالى كه به دست آوردهايد، و تجارتى كه از كساد شدنش مىترسيد، و خانه هائى كه به آن علاقه داريد، در نظرتان از خداوند و پيامبرش و جهاد در راهش محبوبتر است، در انتظار باشيد كه خداوند عذابش را بر شما نازل كند; و خداوند جمعيت نافرمانبردار را هدايت نمىكند! (24) خداوند شما را در جاهاى زيادى يارى كرد (و بر دشمن پيروز شديد); و در روز حنين (نيز يارى نمود); در آن هنگام كه فزونى جمعيتتان شما را مغرور ساخت، ولى (اين فزونى جمعيت) هيچ به دردتان نخورد و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شده; سپس پشت (به دشمن) كرده، فرار نموديد! (25) سپس خداوند «سكينه» خود را بر پيامبرش و بر مؤمنان نازل كرد; و لشكرهايى فرستاد كه شما نمىديديد; و كافران را مجازات كرد; و اين است جزاى كافران! (26) سپس خداوند -بعد از آن- توبه هر كس را بخواهد (و شايسته بداند)، مىپذيرد; و خداوند آمرزنده و مهربان است. (27) اى كسانى كه ايمان آوردهايد! مشركان ناپاكند; پس نبايد بعد از امسال، نزديك مسجد الحرام شوند! و اگر از فقر مىترسيد، خداوند هرگاه بخواهد، شما را به كرمش بىنياز مىسازد; (و از راه ديگر جبران مىكند;) خداوند دانا و حكيم است. (28) با كسانى از اهل كتاب كه نه به خدا، و نه به روز جزا ايمان دارند، و نه آنچه را خدا و رسولش تحريم كرده حرام مىشمرند، و نه آيين حق را مىپذيرند، پيكار كنيد تا زمانى كه با خضوع و تسليم، جزيه را به دست خود بپردازند! (29) يهود گفتند: «عزير پسر خداست!» و نصارى كفتند: «مسيح پسر خداست!» اين سخنى است كه با زبان خود مىگويند، كه همانند گفتار كافران پيشين است; خدا آنان را بكشد، چگونه از حق انحراف مىيابند؟! (30) (آنها) دانشمندان و راهبان خويش را معبودهايى در برابر خدا قرار دادند، و (همچنين) مسيح فرزند مريم را; در حالى كه دستور نداشتند جز خداوند يكتائى را كه معبودى جز او نيست، بپرستند، او پاك و منزه است از آنچه همتايش قرار مىدهند! (31) آنها مىخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش كنند; ولى خدا جز اين نمىخواهد كه نور خود را كامل كند، هر چند كافران ناخشنود باشند! (32) او كسى است كه رسولش را با هدايت و آيين حق فرستاد، تا آن را بر همه آيينها غالب گرداند، هر چند مشركان كراهت داشته باشند! (33) آیه مربوط به تفأل من از ایتجاست: اى كسانى كه ايمان آوردهايد! بسيارى از دانشمندان (اهل كتاب) و راهبان، اموال مردم را بباطل مىخورند، و (آنان را) از راه خدا بازمىدارند! و كسانى كه طلا و نقره را گنجينه (و ذخيره و پنهان) مىسازند، و در راه خدا انفاق نمىكنند، به مجازات دردناكى بشارت ده! (34) در آن روز كه آن را در آتش جهنم، گرم و سوزان كرده، و با آن صورتها و پهلوها و پشتهايشان را داغ مىكنند; (و به آنها مىگويند): اين همان چيزى است كه براى خود اندوختيد (و گنجينه ساختيد)! پس بچشيد چيزى را كه براى خود مىاندوختيد! (35) تعداد ماهها نزد خداوند در كتاب الهى، از آن روز كه آسمانها و زمين را آفريده، دوازده ماه است; كه چهار ماه از آن، ماه حرام است; (و جنگ در آن ممنوع مىباشد.) اين، آيين ثابت و پابرجا(ى الهى) است! بنابر اين، در اين ماهها به خود ستم نكنيد (و از هرگونه خونريزى بپرهيزيد)! و (به هنگام نبرد) با مشركان، دسته جمعى پيكار كنيد، همان گونه كه آنها دسته جمعى با شما پيكار مىكنند; و بدانيد خداوند با پرهيزگاران است! (36) نسىء ( جا به جا كردن و تاخير ماههاى حرام)، افزايشى در كفر (مشركان)است; كه با آن، كافران گمراه مىشوند; يك سال، آن را حلال، و سال ديگر آن را حرام مى كنند، تا به مقدار ماههايى كه خداوند تحريم كرده بشود (و عدد چهار ماه، به پندارشان تكميل گردد); و به اين ترتيب، آنچه را خدا حرام كرده، حلال بشمرند. اعمال زشتشان در نظرشان زيبا جلوه داده شده; و خداوند جمعيت كافران را هدايت نمىكند! (37) اى كسانى كه ايمان آوردهايد! چرا هنگامى كه به شما گفته مىشود: «به سوى جهاد در راه خدا حركت كنيد!» بر زمين سنگينى مىكنيد (و سستى به خرج مىدهيد)؟! آيا به زندگى دنيا به جاى آخرت راضى شدهايد؟! با اينكه متاع زندگى دنيا، در برابر آخرت، جز اندكى نيست! (38) اگر (به سوى ميدان جهاد) حركت نكنيد، شما را مجازات دردناكى مىكند، و گروه ديگرى غير از شما را به جاى شما قرارمىدهد; و هيچ زيانى به او نمىرسانيد; و خداوند بر هر چيزى تواناست! (39) اگر او را يارى نكنيد، خداوند او را يارى كرد; (و در مشكلترين ساعات، او را تنها نگذاشت;) آن هنگام كه كافران او را (از مكه) بيرون كردند، در حالى كه دومين نفر بود (و يك نفر بيشتر همراه نداشت); در آن هنگام كه آن دو در غار بودند، و او به همراه خود مىگفت: «غم مخور، خدا با ماست!» در اين موقع، خداوند سكينه (و آرامش) خود را بر او فرستاد; و با لشكرهايى كه مشاهده نمىكرديد، او را تقويت نمود; و گفتار (و هدف) كافران را پايين قرار داد، (و آنها را با شكست مواجه ساخت;) و سخن خدا (و آيين او)، بالا (و پيروز)است; و خداوند عزيز و حكيم است! (40) (همگى به سوى ميدان جهاد) حركت كنيد; سبكبار باشيد يا سنگين بار! و با اموال و جانهاى خود، در راه خدا جهاد نماييد; اين براى شما بهتر است اگر بدانيد! (41)
|
||
|
2
نوشته شده در تاریخ سه شنبه پانزدهم دی 1383 ساعت 23:57  توسط امین |
|
||
|
|
حرفهای نگفته تو |
|
|
سلام
از این به بعد یه لینک کنار وبلاگ میبینید که منتظر دستنوشته های شماست... در ضمن از پیشنهاد دهنده این طرح هم کمال تشکر رو دارم. |
||
|
2
نوشته شده در تاریخ دوشنبه چهاردهم دی 1383 ساعت 23:53  توسط امین |
|
||
|
|
من ماندم و ..... |
|
|
آن روز که ديوار شيشه اي قلبم را شکافتي و درآغوش مهر و محبت ديگران آرام گرفتي؛ همه نوازشت کردند. بوسه بر گونهء خيست زدند. دلداري ات دادند که: خوب شد؛ جستي. رها شدي. پرواز کردي. از آن فضاي تنگ و تاريک و سوت و کور از آن جاي نمور و بي مقدار با آن هواي هميشه ابري اش. رفتي من ماندم و ... من ماندم و ... ** مانده ام. گاهي اينطور مي شود. اينجاي نوشته نمي دانم چه بگويم. چند حرف به ذهنم مي رسد اما کدام خوب است. مثلا مي شود گفت: من ماندم و تنهايي و دلي که علاوه بر تمامي اوصاف بدش. حالا؛ بي قرار هم هست. مي دانم. تا باد بيايد و از اينجا بروم. تا ابدالآباد. روي دست خودم باد خواهد کرد. (اينکه خوب نيست) يا اينکه بگويم: من ماندم و دل شکستگي و بي خيالي غيبت عجيب نا به هنگام تو. اصلا خوب کردي. ناز شستت؛ آمدي؛ بردي؛ زدي؛ ريختي؛ شکستي و رفتي؛ خوب کردي؛ گلي به گوشهء جمالت. (اين هم که حرف من نيست). و يا يک طور ديگر: من ماندم و دلم. دل دلم. عيب ندارد. حالا از همان ديوار ترک خورده که تو... رفته اي. اشعه هاي نور بر من مي تابد. روشنم کرده. دلم روشن است که... (خوب اين بهتر شد اما...) ** هي... اماچه سود... وقتي که نيستي. چه فرق مي کند. من اين وقت ها که بر سر سه راهي نوشته هايم مي مانم. گزينه چهارم را انتخاب مي کنم: (هيچکدام) را انتخاب نمي کنم. سکوت اين( شايد عاشقانه) خيلي وقت است در انتهاي همان نقطه چين هاي بعد از( من ماندم و) تمام شده. دلم مي خواهد بروم زير باران قدم بزنم.
|
||
|
2
نوشته شده در تاریخ دوشنبه چهاردهم دی 1383 ساعت 2:56  توسط امین |
|
||
|
|
اسلام علیک یا شاهچراغ |
|
|
وقتی که خسته و دلگیر از زمین و زمون پا داخل صحنش می ذاری دلت یه جورایی میریزه... وقتی که می خوای وارد حرمش بشی و داری دعای اذن دخول رو می خونی دلت می خواد با صدای بلند بخونی که زمین و زمون صدات رو بشنون که : آآآآی مردم من دارم ازش اجازه می گیرم وارد حرمش شم. اینجاست که وقتی اون پرده کلفت از جنس نمی دونم گبه یا جاجیم یا هر چی رو پس میزنی تا چشمت به ضریح مقدسش می افته دیگه نمی فهمی کجایی. نور چلچراغها دلت رو با خودش می بره یه جاهایی که جز احساس نیاز دیگه هیچی برات مهم نیست. بی اختیار اولین کاری که می کنی میری طرف ضریح پاک نقره ای رنگش. اول میگی سلام. بعدش اگه دلت خیلی پر باشه میزنی زیر گریه.
حسابی که گریه کردی، خوب که دلت خالی شد، میری یه گوشه دنج پیدا میکنی و میشینی. صدای خوندن قرآن و یا عزاداری واسه امام حسین و هر از گاهی هم یه صلوات دستجمعی فضا رو پر کرده. نگات هنوز به ضریح و چیزای داخل ضریحه. قبر آقا. یه رحل و یه قران روش. یه قرآن که داخل یه جعبه خاتمه و کلی پول... که قرون قرونش نشونه نیاز و حاجته. بعدش چشمت می افته با آینه کاریها و چلچراغها که معلومه برا ساختن و چسبوندن دونه دونه اش چه دلای عاشقی با جون دل زحمت کشیدن. میری یه مهر میآری شروع میکنی به نماز خوندن. موقع قنوت بی اختیار اشک از چشمات سرازیر میشه: تو کجا... اینجا کجا.... دلت نمی خواد دل بکنی. دل میخواد همیشه اونجا بمونی. ولی زمان بهت مهلت نمیده. میگه باید بلندشی. باید بری. بلند میشی. یه بار دیگه میری طرف ضریحش. نمیدونی چی بگی بهش. صورتت رو میچسبونی به ضریح. اینجاست که میفهمی صورتت از شدت حرارت داشته میسوحته و تو نمیفهمیدی. سرمای فلز ضریح خیلی قشنگ هیجانت رو به رخت می کشه و آرومت میکنه. دلت نمیخواد صورتت رو برداری. بعدش یواش یواش عقب میری تا از در خارج شی... وقتی پات رو از حرم بیرون میذاری. وقتی وارد صحن میشی و اولین سوزباد زمستونی به صورتت میخوره. احساس میکنی از یه خواب که داشتی قشنگترین رویاهات رو توش میدیدی بیدار شدی. حس میکنی که آرامشی نموم وجودت رو گرفته که از صدتا مجلس پارتی هم بیشتر بهت خوش گذشته. بدون اینکه خودت بخوای غنچه امید اینو که بزودی دوباره بیای اینجا تو دلت می کاری و موقع از در صجن خارج شدن یه بار دیگه نگاه به پشت سرت میندازی و میگی: اگه عمرم کفاف بده هیچوقت دامنت رو ول نمیکنم. بازم میام. خیلی زود...
|
||
|
2
نوشته شده در تاریخ یکشنبه سیزدهم دی 1383 ساعت 13:15  توسط امین |
|
||
|
|
رهایی <از طرف غریبه همیشه آشنا> |
|
|
بی هدف از کوچه ها می گذرم , جز صدای خسته گامهایم بر روی برگهای زرد دیگر آواز عابری به گوش نمیرسد از سوز تنهایی دستهایم را در داخل جیبهایم فرو میبرم و میفشارم , بر لبم مهر سکوت زده اند. در داخل سینه ام مرغی بال بال میزند ,اما او هم مانند من دیگر رمقی ندارد. میروم اما خود نیز نمیدانم به کدامین سرزمین!! دیگر حتی زمین را هم زیر گامهای خود احساس نمیکنم کوله بار کودکی بر شانه هایم سنگینی میکند. دیگر چیزی نیست که مرا راضی کند . دلم میخواست آزاد از تعلقها زندگی کنم، چنانکه از خود نیز رها باشم..... ارزومند ارزوهای شما |
||
|
2
نوشته شده در تاریخ یکشنبه سیزدهم دی 1383 ساعت 11:52  توسط امین |
|
||
|
|
یه تشکر از پیش تعریف نشده! |
|
|
سلام.
جا داره که از همه کسایی که به وبلاگ من سر میزنن و مطالب رو اینقدر با حوصله می خونن و نظر میدن از صمیم قلبم تشکر کنم و اینو واقعا میگم که اگه یه موقع برسه که وبلاگم دیگه بازدید کننده نداشته باشه، فکر نمی کنم دیگه توی وبلاگ نویسی دوام بیارم! به هرحال بازم ممنون از همه: از تظاهراتی های سال ۴۲!!! از مهر و ماه عزیز از وبلاگ پاییز - از مرد بارانی - از میلاد عزیز - از تنها و... خلاصه از همه کسایی که نمی شناسمشون و (شاید اصلا لازم نباشه که بشناسمشون) ولی نظراتشون رو دوست دارم. توی اونایی که به من نظر میدن یه غریبه آشنا هستش که تنها کسی ان که من رسما آدرس وبلاگ رو خودم بهشون دادم و تنها کسی هستن که قبل از وبلاگ نویسی با ایشون آشنا بودم و توی همه این حدود ۹-۸ ماه آشنایی و ارتباط ما با هم همیشه نظراتشون ارزنده و قابل احترام بوده برام. آخرین نظری که توی وبلاگ برام نوشتن از من در این رابطه انتقاد کرده بودن که چطور میشه که آدم بچه شیراز باشه و آی دی یاهوش هم حافظ باشه ولی توی این ۲۳-۲۲ مطلبی که توی وبلاگش نوشته اسمی از حافظ نبرده باشه. تازه من میخوام این رو هم به مطلبتون اضافه کنم که در کنار تمام این خصوصیتهایی که گفتین ارادت من رو به این بزرگ و همچنین هفته ای ۳-۲ بار آرامگاه حافظ رفتن رو ننوشته بودین که من میدونم اینا رو شما میدونین و چرا نگفته بودین الله اعلم! به هرحال من یکی از عاشقترین دوستداران لسان الغیب هستم که همیشه وقتی دلم می گیره بهترین جایی که به ذهن اطرافیام برا پیدا کردن من می رسه حافظیه ست. و اینکه چرا من هنوز از حافظ چیزی تو وبلاگم نذاشتم دوتا دلیل داره: ۱- هنوز برام دسترسی به کتاب زندگینامه حافظ (البته معتبر ترینش) برای نوشتنش به صورت هفتگی و سلسله وار توی وبلاگ امکان پذیر نشده و به دستم نرسیده که البته قول مساعدش رو گرفتم. ۲ - هنوز یک عکس قشنگ از آرامگاه حافظ رو نتونستم آپلود کنم برای استفاده توی وبلاگ که اونم سعی می کنم توی این هفته برام امکانپذیر شه. البته ظرف امروز و فردا سعی می کنم لینک تفال به حافظ رو توی وبلاگ بذارم. به هرحال ممنون از نظراتون و امیدوارم که همیشه این اقتخار رو داشته باشم که بتونم ازشون استفاده کنم و تظاهرات مهربون (عریبه آشنا!) و مهر و ماه عزیز رو درسته از نظر فیزیکی کیلومترها از هم دوریم ولی از نظر روحی جضورشون رو همیشه در کنار خودم حس کنم. امین پیشاهنگ |
||
|
2
نوشته شده در تاریخ شنبه دوازدهم دی 1383 ساعت 17:15  توسط امین |
|
||
|
|
کریسمس مبارک! |
|
|
سال جدید میلادی و عید کریسمس رو به همه مردم دنیا از هر دین و نژادی تبریک میگم و امیدوارم این سال برای همه مردم دنیا سال بسیار خوب و با برکتی باشه.
|
||
|
2
نوشته شده در تاریخ شنبه دوازدهم دی 1383 ساعت 0:2  توسط امین |
|
||
|
|
حذب محافظه کار با افکار و اندیشه های نو! |
|
||||||
|
||||||||
|
2
نوشته شده در تاریخ جمعه یازدهم دی 1383 ساعت 23:11  توسط امین |
|
||||||||
|
|
ساعت آخر |
|
|
اینم داستانی که ۸-۷ سال پیش نوشتم و همیشه اونرو به عنوان شاهکار نوشته هام دوست دارم: کلاغها قارقار کنان در بالای درختان می نالیدند. و ابرهای دلتنگ بر آسمان بی رنگ پاییزی لم داده بودند. برگهای زرد و نیمه خشک در زیر پای عابرین خش خش می کردند. کلاس در همهمه بود اما با هر صدای رعد و برق سکوت دل انگیزی بر کلاس مستولی می شد که بارها با صدای کوچکی شکسته شده و همهمه دوباره به کلاس باز می گشت. هنگامی که معلم وارد کلاس شد سر و صدا فروکش کرد. احمد باصدای معصومی گفت: برپااااا بچه ها از جای خود بلند شدند و چشمان ساده و بی ریای خود را به معلم دوختند. برای مدتی معلم فراموش کرده بود که چه باید بگوید. کلاس حالتی مقدس داشت و بچه ها چون فرشتگانی خالی از آلایش با دلهای شفاف و خالی از زشتی با غمها و شادیهای کوچک به کلاس جان میدادند. معلم به بچه ها فرمان نشستن داد و هنوز ناله نیمکتها تمام نشده بود که درس جدید شروع شد... دست در دست هم نهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد ... معلم درس را پایان داد و از بچه ها خواست که از روی درس جدید رونویسی کنند و خود نیز به کاری مشغول شد. گاهگاهی سر بلند میکرد تا نظاره گر تکلیف نوشتن بچه ها باشد. اما دید که بهروز دارد به او نگاه می کند. چند بار زیر چشمی به بهروز نگاه کرد اما نه! مثل اینکه بهروز حواسش جای دیگری بود. معلم به او گفت: بهروز! مگر نگفتم از روی درس جدید بنویس؟ بهروز دفتر مشقش رو ورق زد و شروع به نوشتن کرد. اما پس از چند لحظه دوباره بهروز را نگاه کرد و دید که بهروز دارد با مدادش بازی می کند. با خود گفت: ای کاش میدانستم این بچه به چه فکر می کند... بهروز هنوز به قهرمان آن قصه فکر می کرد که چطور با اسب سفیدش آمد و طلسم دیو را شکست و شاهزاده خانم را آزاد کرد. بعد فکر کرد که چرا پدرش می گفت دیو و اسب سفید متعلق به قصه هاست و از طرفی می گفت که هرکدام از ما می توانیم مانند آن سوار باشیم و به مردم خدمت کنیم. شاید، شاید منظور از شاهزاده خانم قصه هم مردم بود. و باز به یاد حرف همیشگی پدرش افتاد که آدم باید غم اجتماع را بخورد و تا آنجا که می تواند و از دستش بر می آیدبه مردم خدمت کند. ولی... ولی عشق چه می شود؟ عشق آن سوار به شاهزاده خانم؟ مگر می شود به همه مردم عشق ورزید؟ خدایا من کی میتونم مثل او سوار بشم؟ بابام میگه وقتی بزرگ شدی. من کی بزرگ میشم؟ بهروز واقعا در این افکار گم شده بود. رعد و برق بر شدت خود افزوده بود. بهروز ناگهان سایه آقا معلم را بالا سر خود دید... -بهروز! هنوز یک خط هم ننوشتی؟ مگر امروز ناراحتی؟ -نه آقا. -سردرد داری؟ -نه آقا. -چیزی هست که بخوای به من بگی؟ -نه آقا! ولی لکنت زبان و جابجا شدن بهروز نشان میداد که میخواهد چیزی بگوید ولی یارای گفتن را ندارد. هنگامی که اخم معلم فروکش کرد و جایش را به فروتنی و مهربانی داد و چینهای صورتش باز شد و لبخندی زد، بهروز کمی جرات پیدا کرد و پرسید: -آقا... آقا آدم چه وقت بزرگ می شه؟ در این هنگام آسمان شروع به باریدن کرد و قطره های بارانی که از آسمان می باریدند گویی لحظه به لحظه سرعتشان بیشتر می شد. دیگر هیچ عابری در گذرگاه پایین پنجره دیده نمی شد. معلم که از سوال بهروز کمی جا خورده بود و انتظار چنین سوالی را زا کودکی به این سن نداشت پاسخ سوال را بسیار سخت دانست و از بچه ها خواست که آنها پاسخ دهند: -بچه ها! کی میتونه جواب سوال بهروز رو بده؟ دستها یکی یکی بالا می رفتند و معلم به آنها اجازه صحبت می داد: - آقا وقتی پیراهن باباش اندازه تنش شد. - آقا وقتی که دستش به بالای ضریح شاهچراغ رسید و تونست خودش پول داخلش بندازه. - آقا وقتی که به دبیرستان رفت. - آقا وقتی که از تنهایی و تاریکی نترسید. ... اما از چهره بهروز معلوم بود که قانع نشده است. معلم از بهروز پرسید: -بهروز! به نظر تو آدم کی بزرگ می شه؟ -آقا من نمی دونم. اما بابام می گه وقتی که تونستی دردهای اجتماع رو پیدا کنی و براشون درمان یافتی. وقتی فهمیدی و فکر کردی. وقتی که هدف را شناختی و راه رو پیدا کردی. وقتی که دود گازوئیل را از هوای تمیز تشخیص دادی. وقتی که... در این هنگام علی میان حرفش دوید و گفت: - آقا! شما کی بزرگ شدید؟ شاید او اینک می خواست یکی از سخت ترین سوالات دوران زندگیش را پاسخ دهد. مانده بود که چه بگوید که زنگ کلاس به کمکش آمد... به بچه ها اجازه رفتن را داد و خود در فکر عمیقی فرو رفت: - شاید وقتیکه تاریکی رو شناختم و آنرا ناچیز شمردم. - شاید وقتیکه به عظمت و زیبایی تنهایی پی بردم. - شاید وقتیکه برای آینده ام تصمیم گرفتم. - شاید وقتیکه صورتهای تمیز و ادکلن زده را از صورتهای چرکمرده و آدمهای فقیر و تهیدست شناختم. - شاید وقتیکه ... واقعا من کی بزرگ شدم؟ راستی! آیا اکنون بزرگ هستم؟ نه! فکر می کنم که هنوز یک بچه هستم و دارم در این دنیا بازی می کنم. اما بازیها خیلی خطرناک هستند و خطرناکترینشان هم آن بازی اصلی با سرنوشت است. * * * هر روز ساعت آخر رو ثانیه شماری می کرد ولی آنروز تا چند دقیقه بعد از زنگ هم در کلاس که اکنون بسیار خالی و ساکت بود نشست.تا اینکه مستخدم وارد کلاس شد و تا متوجه آقا معلم شد گفت: سلام آقا! و معلم به خود آمد...
![]() |
||
|
2
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه دهم دی 1383 ساعت 23:26  توسط امین |
|
||
|
|
دکتر علی شریعتی |
|
|
|
||
|
2
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه نهم دی 1383 ساعت 20:19  توسط امین |
|
||
|
|
|
|||||||
![]() سلام. میدونید. برگشتن به گذشته یه چیز ذاتی و فطریه که تو وجود همه مون خدا گذاشته ولی خاطره است که گاهی کمر شکنه. اون مجری باهوش تشبیه قشنگی رو روی تجربه گذاشته ولی خاطره چیزیه که نمیدونم به چی میتونه شبیه باشه. آخه میدونید، از همه خاطره ها تجربه در نمی آد ولی هر خاطره ای با خودش هزارتا واکنش احساساتی برات همراه داره. اینجاست که نه میشه خریدش و نه فروختش و نه اصلا نرخ براش تعیین کرد. بدبختانه خاطره های زندگی تکرار شدنی هم نیستن. من مطمئن هستم که شما با من هم عقیده اید... به هرحال ازتون ممنونم و امیدوارم که همیشه بتونم از نظراتون استفاده کنم. |
||||||||
|
2
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه نهم دی 1383 ساعت 3:56  توسط امین |
|
||||||||
|
|
ایاک نعبد و ایاک نستعین |
|
|
یا علی! امشب بازم دلم گرفته. امشب میخوام با تو و با خدات صحبت کنم. اصلا ببینم مگه خدای من و تو فرقی با هم دارن؟!...
ای بزرگ مرد تاریخ! اکنون میفهمم که چرا سر به چاه میبردی. اکنون صدای ناله هایت را میشنوم. آری درست است. در مقامی نیستم که همچون تو روی سر به آسمان بردن و گله از خدا کردن را نداشته باشم. در مقامی نیستم که بتوانم غصه ها و دردها و غمهای تنهاییم را به چاه ریزم. |
||
|
2
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه نهم دی 1383 ساعت 3:26  توسط امین |
|
||
|
|
غریبه همیشه آشنا... |
|
||
هميشه پنداشتن . هميشه باور كردن.هميشه دروغ گفتن. هميشه ماهيت فراموش شده خود را نفهميدن هميشه در قلب مردم جاي داشتنو در چشمهايشان فراموش شده....... پس چه بد قضاوت ميكند اين دل كافر...و عشق را با الفباي محبت نوشتن كلمه ايست كه كسي حاضر به نوشتن ان نيست......پس بيا و برو و اين كلمه را تحقيق كن و دريابش ؤ دركش كن معني نهايي و وجودي ان را درك كن به دنبالش برو.. او را از دست نده.....او را در تمامي طبقات اسمان فرياد بزن انجا کسی است که هر چند دستت به او نمیرسد ولی میتواند فریادت را پاسخ دهد ******************************************************** سلام... امیدوارم حالتون خوب باشه واز این متن خوشتون اومده باشه. زیاد مزاحم نمیشم فقط یه شعر مینویسم و میرم در خرابات مغان نور خدا میبینم این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم جلوه مفروش ای ملکالحاج که تو خانه میبینی و من خانه خدا میبینم خدا حافظ ... فقط میتونم بگم ممنون به خاطر همه چیز ... امین |
||||
|
2
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه نهم دی 1383 ساعت 3:4  توسط امین |
|
||||
|
|
وصیت نامه داریوش کبیر |
|
|
اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز دارای احترام هستند. |
||
|
2
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه نهم دی 1383 ساعت 2:46  توسط امین |
|
||
|
|
نظر یک غریبه آشنا <از طرف حزب محافظه کار!> |
|
||||
|
||||||
|
2
نوشته شده در تاریخ سه شنبه هشتم دی 1383 ساعت 11:27  توسط امین |
|
||||||
|
|
|
|
|
خدای من! چه سعادتها که نصیب بندگانی که دوستاشان داری میکنی. خدای من! آفرینش زینب خود برگ شاهکاری در دفتر آفرینشت بود. و لیکن امروز میبینیم که آنرا که دوست داری حتی پس از مرگ هم در کنار شاهکارت جای میدهی. جایی که آن بنده محبوب و بزرگوارت نیز آرزویش بود. و تو ای زینب! ای شیر زن. ای که بزرگترین آفریدگان خداوندی. ای که خون حسین را نگذاشتی که تا هزاران سال بخشکد. ای که حسین را به شویت ارجهیت دادی. ای که هنگام سوار شدنت بر اسب زانوان حسین رکاب زینبی بودند. ای زینب! ای که نوه رسول خدایی و فوت او را به چشم دیدی. ای زینب! ای که دختر فاطمه زهرایی و فوت مادر را هم به چشم دیدی. ای زینب! ای که فرزند امیرالمومنین علی (ع) هستی و شهادت او را هم به چشم دیدی. ای زینب! ای که خواهر حسن بن علی (ع) هستی و شهادت او را هم به چشم دیدی. ای زینب! ای که خواهر حسین (ع) این اسوه شهادت و مردانگی در جهان هستی و شهادت او را نیز به چشم دیدی. اینک در کنارت بزرگ ما آرمیده است. او را قبول بفرما و بدان که در راه تو و خاندان کبیرت زجرها کشید تا شهید شد. همانگونه که نام برادرت را تا ابد زنده نگاه داشتی. نام او را نیز زنده و ابدی کن. چرا که زنده ماندن نام او یعنی زنده ماندن نام اسلام و محمد و فاطمه و شیعه و علی و حسن و حسین در این عصر وحشتزای سلطه باطل بر حق. شهیدمان را آرام و پاک در کنار خود مامنی باش که او در این دنیا از این مردم خیری ندید... ![]() تابوت دکتر علی شریعتی در کنار حرم حضرت زینب (س) |
||
|
2
نوشته شده در تاریخ سه شنبه هشتم دی 1383 ساعت 3:35  توسط امین |
|
||
|
|
عمر خوشبختی |
|
|
ببینم تا حالا شده بشینی یه گوشه ایی و به گذشته هات فکر کنی؟ تا حالا شده به این فکر کنی که چه راه دور و درازی رو پشت سر گذاشتی تا به اینجا رسیدی؟ این بیست و اندی سال با خودش خیلی خاطرات داره. درسته که همه این چند سال عمرت هزاران هزار اتفاق توش افتاده ولی به نظر خودت توی این همه اتفاق کدومهاش برات بیشتر تجربه و خاطره بودن. باید خیلی آدم خوشبختی باشی که بگی بیشتر خاطره هام مال موقع های شاد زندگیمه و اکثر درسای بزرگ زندگیم رو تو پیروزیهام گرفتم. من که اینجوری نیستم. هم بزرگترین درسای زندگیم رو توی شکستهام گرفتم و هم هرچی بالا و پایین میکنم حتی وقتی یاد خاطره های خوب زندگیم می افتم دلم پر غصه میشه چون میدونم دیگه از اونا (منظورم آدمایین که خاطره هام رو برام ساختن) هیچکدوم برام نموندن. حالا بگذریم از اینکه چی به سرشون اومده یا اینکه الان کجان ولی هر چی فکر میکنم میبینم راسته که میگن عمر خوشی کمه. خلاصه در هر صورت من فقط اینو خوب میدونم که همیشه باید آدم موقع خوشی خدا رو شکر کنه و قدر اون لحظه رو با تموم وجود بدونه. چون هیچ معلوم نیست اون خوشی بشه که دوباره تکرار شه یا نه. اینو هم خوب فهمیدم که عمر خوشیها خیلی خیلی کوتاهه و فاصله بینشون هم خیلی طولانی... |
||
|
2
نوشته شده در تاریخ سه شنبه هشتم دی 1383 ساعت 3:11  توسط امین |
|
||
|
|
قابل توجه |
|
|
دو مطلب گذشته هیچکدوم از من نیست و هر ذو رو چون خیلی از متنشون خوشم اومد از مجله الکترونیکی www.movazi.com اقتباس کردم. قابل ذکره که اقتباس مطالب از این سایت آزاده و در ضمن من چون دلم میخواست اونا رو برا همیشه داشته باشم این کار (یعنی استفاده ازشون تو وبلاگ) رو انجام دادم. امیدوارم که مورد توجه قرار بگیره و در ضمن نظرخواهی رو برای این دوتا متن هم باز گذاشتم. |
||
|
2
نوشته شده در تاریخ دوشنبه هفتم دی 1383 ساعت 3:17  توسط امین |
|
||










