عشق من تو باش نه براي اينکه در اين دنياي بزرگ تنها نباشم.تو باش
تا
در دنياي بزرگ تنهاييم تنها ترين باشي..

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 15:18 توسط غزل
|
ای دوست نزن زخم زبان جای نصیحت
بگذار ببارد بر سرم سنگ مصیبت

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 15:7 توسط غزل
|
كسي كه الفبا رو اختراع كرد يه اشباهه خيلي خيلي بزرگي كرد و اونم اين بود كه : ميون I و U رو فاصله انداخت
I & U
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 22:36 توسط غزل
|
خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ي خاطراتم رو انداختم يه گوشه اي و گفتم : فراموش يه چيزي ته قلبم خنديد و گفت : يادمه
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 15:43 توسط غزل
|
مگه ازت چی کم دارم که روز و شب ناز می کنی
فکر می کنی ازم سری ، بال داری ، پرواز می کنی ؟

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 14:52 توسط غزل
|
نه!نمي شود رفت و گذشت و نديد!
هنوز چشمي پشت پنجره منتظر هست
و نگاهش به ان سو دو دو مي زند
و صداي تپ تپ دلي را نشنيد
كه بي تاپ و بي قرار دل دل مي كند
براي سير ديدنش ...
خدايا، خدايا ان روز مباد!
ان روز بي عشق، هرگز مباد!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 14:35 توسط غزل
|
سلام بهونه قشنگ من براي زندگي
اره بازم منم همون ديوونه هميشگي
فداي مهربونيات چه مي كني با سرنوشت
دلم واست تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
حال من و اگه بخواي رنگ گلاي قاليه
جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشام خاليه
ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر غمه
از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه
ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار اسمون
فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون
فداي تو نميدوني بي تو چه دردي كشيدم
حقيقت و واست بگم به اخر خط رسيدم
رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي
قسمت تو سفر شد و قسمت من اوارگي
نمي دوني چقدر دلم تنگه براي ديدنت
براي مهربونيات،نوازشات،بوسيدنت
به خاطرت مونده يكي هميشه چشم براهته؟
يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته؟
من مي دونم همين روزا عشق من از يادت ميره
بعدش خبر ميدن بيا كه داره دوستت مي ميره
روزات بلنده يا كوتاه دوست شدي اونجا با كسي
بيشتر از اين من و نذار تو غصه و دلواپسي
يه وقت من و گم ميكني تو دود اين شهر غريب
يه سرزمين غربته با صد تا نيرنگ و فريب
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه
غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه
چادر شب لطيف تو از روت شبا پس نزني
تنگ بلور اب تو يه وقت ناغافل نشكني
اگه واست زحمتي نيست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 13:11 توسط غزل
|
همه را،
همه را دوست دارم
هم او را كه ما را مي بيند و انگار كه نمي بيند
هم او را كه تنها به نامي از او دلخوشيم
هم او را كه خداحافظ ما را مي شنود و نمي شنود و بالا مي رود
هم او را كه سلام ما را شانه مي اندازد بالا!
هم او را كه ميگفت با هم باشيم
كه گفت:با تو ، با هم و با اوييم
حتي هم او!
گر چه مي دانستيم كه او حتي با خود خود نيست چه رسد با من من!
او را هم از صميم دل دوست دارم
چرا كه خاطره هاي قشنگ و زخمي اين دل نامراد،
با او همه بسر شد
همه را دوست دارم
حتي پاره هاي تنم را كه خطاها و پريشانيهاي مرا در مي گذرند و مي بخشند ...
محض رضاي گلي كه بو و عطر و لحن قشنگ مريم دارد
همه را دوست داشته باشيم.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 13:8 توسط غزل
|
دبير ديني:عشق يك موهبت الهي است.
دبير ورزش:عشق تنها توپي است كه اوت نمي شود.
دبير شيمي:عشق تنها اسيدي است كه به قلب صدمه نمي زند.
دبير اقتصاد:عشق تنها كالايي است كه از خارج وارد نمي شود.
دبير ادبيات:عشق بايد مانند عشق ليلي ومجنون محور نظامي داشته باشد.
دبير جغرافي:عشق از فراز كوه هاي آسيا تيري است كه بر قلب مي نشيند.
دبير زيست:عشق يك نوع بيماري است كه ميكروب آن از چشم وارد ميشود
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 12:36 توسط غزل
|
اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد

+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 12:4 توسط غزل
|